|
|
تشويش هاي اگزيستانسياليستي
درگير سياست كه مي شوي انگار يادت مي رود قرار است چه كسي باشي. سياست درد بي درمان كه نيست... سرگرمي هم نيست. براي من سياست عين جدي بودن در دنياست ولي اشتباه نكنم سياست گاهي بدجوري آدم را از جدي بودن غافل مي كند. گاهي سياست كه مي ورزي مثل كسي مي ماني كه شاخه اي را كه رويش نشسته است مي برد! براي همين براي كسي مثل من واجب است كه هر از گاهي برگردم و به سرشاخه نگاه كنم. هنر و ادبيات براي من همين برگشتن و نگاه كردن است. برگشتن،مكث كردن و دوباره ديدن خود، خدا و عالم. اذعان مي كنيد كه در چنين احوالاتي كتاب خوب مثل آب حيات است كه آرامت مي كند. مثل يك پارچه ي خنك روي پيشاني يك آدم تب دار!
كتاب هاي مستور مثل غزل مي ماند. بيت هايش ظاهراً بهم ربطي ندارد ولي در دل همه ي آنها خطي هميشگي است كه دانه هاي تسبيح روايت را به هم مي چسباند و تو را به آن حال خوش مي رساند.
كمي فلسفي تر اگر بشوم، مستور را بخاطر زنده كردن تشويش هاي اگزيستانسياليستي اش تحسين خواهم كرد. اين تشويش ها را كه مي شكافي در دلش طعم روح افزايي از يك ايمان را مي چشي. اصلاً ايمان اگزيستانسياليستي همين است...هي مي رود... هي مي آيد... آرام نمي گذاردت. ايمان نيست كه، بقول كي ير كه گور، «ترس و لرز» است.
در «روي ماه خداوند را ببوس» مستور درگيرت مي كند با تشويش هايي كه از انتهايش يك بوسه بر روي مفهومي مقدس به نام خدا نصيبت مي شود. براي من بين داستان روي ماه خداوند را ببوس با فيلم هاي ميرباقري شباهتي بزرگ وجود دارد آنهم اينكه در هيچكدام نبايد ديالوگ را از دست بدهي وگرنه چيزي گيرت نمي آيد... يك كلام!
«استخوان خوك ودست هاي جذامي» ديوانه ات مي كند. درگيري مستور با مفهوم و معناي عدالت براي كلّه هايي كه بوي قرمه سبزي مي دهت خيلي لذّت بخش است. طعم كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي – كه به زعم من بهترين كتاب مصطفي مستور است- تو را ياد چخوف مي اندازد. اما خدا وكيلي نويسنده ي وطني خودمان چيز ديگري است. پرسوناژ ها در «استخوان خوك و دست هاي جذامي» دقيق و بدون حشو و اضافات حرف ميزنند و تو اگر كمي زيادي درگير قصه بشوي انگار لحن كلامت مثل آنها تغيير مي كند. اولش ممكن است مثل تازه به دوران رسيده ها لب و لوچه ات را كج كني كه «شعار است»! ...ولي مستور وقتي شعار مي دهد هم قشنگ شعار مي دهد. اصلاً لجت نمي گيرد. باور مي كني.
تا همين امروز نمي دانستم كه كتاب «عشق روي پياده رو» اولين مجموعه داستان مستور است. كتاب دلنشيني است. البته شايد براي من كه با مستور همشهري به حساب مي آيم دلنشين تر بوده باشد. خواندنش را توصيه مي كنم. براي خوزستاني ها و بچه هاي جنگ مستحب مؤكّد است!
يك نمايش نامه ي كوتاه هم از مستور خوانده ام با عنوان «دويدن در ميدان تاريك مين» نكاتي در آن است كه براي اهل نظر مفيد فايده است! بخصوص براي كساني كه مثل من زمين و زمان را بهم مي دوزند تا براي تفهيم مطلبشان مثال خوب بياورند. ديالوگي نيمه فلسفي است ميان يك فرمانده ي اردوگاه نظامي با دو سرباز خاطي. خطاي اين سرباز ها دو چيز است: اول: عشق ...دوم: فكر!
خلاصه كنم... مستور به شما كمك مي كند تا بهتر فكر كنيد. مستور مثل همه ي آدم هاي دوران ما بدنبال فرصتي است تا فكر كند.. و برعكس همه ي آدم هاي دوران ما براي فكر كردن وقت دارد! ايمان هم داستان هميشگي مستور است. از همان نوع اگزيستانسياليستي اش كه گفتم... البته اميدوارم خودش اين نوع ايمان را تكذيب نكند.
در پايان توجه شما را جلب مي كنم به يك پرداخت شاهكار از مستور در باره ي تغيير معناي زن و زنانگي و روابط خانوادگي در دنياي مدرن... انصافاً بي نقص است.
«پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مرادآباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگها چراغها رقص نور میكنند و مردان و زنان در هم وول میخورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكلجكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه میبارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزهها سربرآورند.
در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شدهام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباسآقا قشنگتر است، گفت: مگر عباس آقا دختر دارد؟ پدرم هیچوقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست میداشت. خیلی دوست میداشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه میرفت، پدرم مثل گنجشكی كه جوجهاش را با گلوله زده باشند، بال بال میزد. میان اتاقها قدم میزد و كلافه بود تا مادرم برگردد.»
از داستان «در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم»
در كتاب چندروايت معتبر


