از رنجي كه مي بريم... از دردي كه مي كشيم
اين مطلب كاملاً وبلاگي است براي همين در سايت نياوردم...
دوستی داشتم و دارم که به راهی رفته است جز راهی که من رفته ام. امروز دیدم که خطاب به من مطلبی را منتشر کرده است... اگر هرکسی جز حسین بود پاسخش را هرگز نمی دادم.
هميشه از جدايي و افتراق وحشت زايد الوصفي داشته ام. جدايي از چه چيز يا از چه كسي خيلي مهم نيست. انسان اساساً از «انس» است و هر چه اين انس را بر هم زند وحشت انگيز است.
برادر هميشگي ام حسين عزيز!
پس از سال ها يادي از ما كردي و چيزهايي نوشتي كه وحشت زده ام كرد.
شايد اين از بداقبالي من و تو باشد كه هر دو اهل سياست ايم و اين سياست چقدر ليز و بي جنبه است كه تعادل همه را بهم مي زند و بر زمين مي كوبدشان. خدا نگاهمان دارد.
انس من، تو، مهدي، عادل، سعيد، سيد محمد مرحوم، برادرش سيد عباس و... يك انس دم دستي و سرسري از نوع رفاقت هاي دانشگاهي يا همسفري هاي چند روزه نبوده و نيست. كه اگر بود پس از اينهمه مدت كه نو را نديده ام از نوشته هايت خون به جگر نمي شدم. انس ما از نوع نوري است كه در اشك هاي هيأت بر چهره هامان مي ريخت. آل ياسين عصر جمعه در اتاق پذيرايي خانه ي شما، يا شب هاي جمعه ي عشق حسين يا عاشوراهاي شيخ حسين در مسجد بازار... يادت كه هست؟ مي گويم كه يادمان باشد من و تو انس داريم از نوعي كه فراموش كردنش محال است. فراموش نميكنم عصر يك روز پاييزي را كه در كنار قبرستان بقيع سيد محمد دستم را گرفت و فشرد و رو به ضريح گمشده ي مادرش گفت : مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم ... هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم! و تو كمي بعد تر براي او سرودي كه :
نگاهت آسماني صاف و ساده
دلت رنگين كماني صاف و ساده
دعا كردم كه تا روز قيامت
كنار من بماني صاف و ساده
يادت هست كه غروب هاي عاشورا دست هايش را مي گرفتيم تا بتواند راه برود ... تا خودش را نزند. يادت هست عاشورا مي خوانديم... يادت هست جمكران را؟ شب سرد زمستان 73 ... پانزده سال پيش!
ولي خدا نخواست كه تا قيامت كنار من و تو بماند... رفت و خوشبحالش كه رفت. شايد اگر مي ماند متهمش ميكردي به حرام خواري و تحجر و نفهمي!
راستي اگر سيد محمد زنده بود به چه كسي رأي مي داد؟ به موسوي؟ يا يك احمدي نژادي دو آتيشه مي شد مثل برادرش؟ راستي تو كه همه ي مطالب مرا خوانده اي، چيزي از سيد عباس خوانده اي؟ من گمراه شده ام يا تو يا همه؟!
حسين عزيز!
همه ي اينها را گفتم تا تو را هم مثل اكنونم به مرحله ي بغض برسانم... به مرحله اي كه انس جاي افتراق هاي سياسي را بگيرد و آنگاه دسته جمعي لعنت بفرستيم بر كسي كه باعث ظلم است.
اصلاً برايم مهم نيست كه سلايق سياسي تو چيست و به كدام سو رفته اي ... ولي مي گويم تا بداني ... حتي وقتي سوار ماشين هاي پنجاه ميليوني هم مي شدي و در بيست و چند سالگي در شهر بي پدري مثل تهران صاحب چندين آپارتمان لوكس بودي هم به خودم اجازه ندادم بگويم اين رفيق هم سنّ و سال ما از كجا آورده و چطور به اينجا رسيده در حاليكه من و امثال من هنوز بعد از هفت سال از ازدواج گذشته براي تهيه ي خانه ي اجاره اي هم مشكل داريم! ولي تو چه راحت از راه دور بوي سفره ي خونه ي من رو مي شنوي! از كجا فهميدي بوي خون ميدهد! چطور بعد از چند سال نديدن و نشنيدن كشف كردي كه من ديندار نيستم و دين جز لقلقه اي روي زبانم نيست! چطور مرا در صف يزيدي ها گذاشتي و خودت را در صف سيدالشهدا! چطور فهميدي تن حضرت صادق عليه السلام از ديدن امثال من مي لرزد! چطور اينقدر محكم از حق بجانبي خودت حرف ميزني و ديگران رو باطل ميكني! عجب روزگار وحشتناكي شده...
من هيچ وقت اينقدر محكم به خودم مطمئن نبودم، هميشه ترسيده ام از انحراف، از سستي، از افراط و تفريط... حتي الان هم جرأت ندارم نسبت به تو و لقمه ات و زندگي ات و عقايدت بدبين باشم تا چه رسد به توهين و صدور حكم ارتداد و حرام خواري! حتي به خودم اجازه نمي دهم به دليل اينكه تمام اين ده سالي را كه من درس خواندم و مطالعه كردم و تو كاسبي كردي و پول درآوردي، مطلق انگاري كنم و تو را بي سواد و كم فهم بدانم كه «العلم نورٌ يقذفه الله في قلب من يرد الله ان يهديه...»
حسين عزيز!
من هم مثل تو از حوادث بعد از انتخابات دلم خون است... ولي قبل از متهم كردن من كه مثل تو از همه جا بيخبرم به اين فكر ميكنم كه آتش فتنه را چه كسي روشن كرد. اگر اشتباهات بزرگي هم رخ داده است تو چه حجتي داري كه همه اش را به گردن من و امثال من بياندازي؟ تو چطور فكر ميكني كه من از كشته شدن و زخمي شدن و زنداني شدن خوشحالم يا آنطور كه گفته اي اصلاً امثال من تئوريزه اش كرده ايم! اسلام گريزي و دين گريزي رو به گردن من انداختي و به تجاوز و شكنجه متهمم كردي! شايد نتوانستي صراحتاً مثل بي بي سي و صداي امريكا آنرا به گردن رهبري بياندازي! فرق من و تو همينجاست. من مثل گذشته ي توام. هنوز مثل گذشته ات به حجيت ولايت ايمان دارم و براي نيت والايش در تحقق عدالت و اسلام سينه چاك خواهد كرد. تو مرا به تأمل دعوت كردي من هم همينكار مي كنم. بيانديش كه تو اگر مثل من حجت بالغه اي نداري پس با كدام برهان قاطع اينطور اتهام ميزني و حكم صادر ميكني! فردا كه كوس رسوايي برخي نواخته شود و معلوم شود كه آن دانشجويان را چه كسي و با چه نيتي مورد ضرب و شتم قرار داد، براي رها كرد طريق ولايت چه توجيهي خواهي آورد؟ مردم خسته از چه اند؟ هميشه از حق به جانبي هاي امثال تو ضربه خورده ايم و گرنه اگر باب گفتگو را باز بگذاريم چه كسي به خشونت رو ميكند؟
حسين عزيز!
حرفهايم اگر بر همين نسق بگذرد تمامي نخواهد داشت و يحتمل آبروي كسي ريخته خواهد شد... ولي مي گويم كه بداني . من نه سنگ احمدي نژاد را به سينه مي زنم و نه اشتباهاتش را توجيه مي كنم. و بدان كه از قلم من هيچگاه در مدح او مطلبي از اين پس نخواهي يافت. اگر هم زبانم را به گفتن و قلمم را به نوشتن مي آزارم براي اين است كه معتقدم امروز نگفتن و ننوشتن و افشا نكردن گناه بزرگي است. رسالت خود را مانند عمّار تعريف كرده ام كه در صفين مي گشت و سخن مي گفت تا حق روشن تر شود و ابهام فتنه باعث برهم خوردن انس ها ريخته شدن خون ها نشود. اين سخن امام را بر دوش انديشه ام دارم كه اگر امروز اسلام در ايران سيلي بخورد هيچگاه سر بلند نخواهد كرد.
بدان كه چشمانم را بر اشتباهات و نفس پرستي هاي جريانات اخير نبسته ام كه نمي توانم ببندم... اگر شنيده باشي همان رهبر و آقاي ديروز تو كه امروز او را عادل نمي داني اعتراف كرد كه جناياتي رخ داده است و دستور پيگيري داد ولي انگار تو نمي خواهي كه ببيني و بداني. اين جمله ي امام را حسن ختام اين درد دل صميمانه قرار مي دهم تا اندكي بيانديشي كه نه اين است كه هر آنچه رخ داده است مبتني بر نيت حكومت بوده است و بيانديشي كه ظلم حقيقي بر حيثيت و آبروي اين ملت از دست و زبان كدام جاهل نفس پرستي روا داشته شد:امام در تبيين كساني كه ايشان "مقدس نماي بي شعور " مي نامندشان، ميفرمودند: "امروز از اين كه در گوشه اي خلاف شرعي كه هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي دهد، فرياد وا اسلاما سر ميدهند! "

