تابستان سال گذشته در بغض و پریشانی رسانه ای کشور -چیزی که اندکی بعد مقام معظم رهبری آنرا بی بند و باری رسانه ای نامید- یادداشتی وبلاگی نوشتم با عنوان "چيزي شبيه عنتر صادق چوبك خودمان! " وقت نوشتن نمی دانستم که این وبلاگ خاک خورده بیکباره محل شبیخون نوباوگان مطبوعه چی قرار می گیرد. رفقای اصلاح طلبمان همه ی کارهایشان را ول کردند و فریاد برآوردند چه نشسته اید که حرمت رسانه ی را شکستند و تقدس روزنامه نگاری را هتک کردند و کار به طومار و طومار کشی افتاد و ما البته نشسته بودیم و لبخند میزدیم از رفتارهای جالب انگیزناک این قوم!ماجرا بعد از دو هفته فروکش کرد و همه چیز به حالت عادی برگشت و ما دوباره نوشتن آغازیدیم(ناگفته نماند رسالت و کیهان و فارس هم ما را نطلبیده یاری کردند)... و البته من اگر صد مقاله ی دیگر هم می نوشتم نمی توانستم ذات شگرف این موجودات را که آبروی روزنامه نگاری و رسالت تبلیغ را قورت داده اند و حرمت اخلاق را قی کرده اند مانند خودشان بیان کنم خدایشان بیامرزادکه خودشان زحمت این ماجرا را کشیدند!اما امروز نمایشگاه مطبوعات راه اندازی شد و من دارم با خودم کلنجار می روم که با نمایشگاه نروم تا مجبور نباشم چهره ی بعضی ها را که پشت صفحات رنگی دروغ نامه ها پنهان می شوند ببینم...به ذهنم رسید بد نیست مطلب پارسال را دوباره منتشر کنم تا برای دوستان خاطره اش نهادینه شود! این نوشتار بیش از آنکه احساس نفرت به دروغ نویسی و سیاه نمایی را برانگیزد از دغدغه ی حرمتی است که برای اصل شغل شریف تبلیغ -شما بخوانید روزنامه نگاری- قائلم. و البته این نوشتار برازنده ی روزهای درهم و برهم روزگار اکنون ما هم هست... بلکه بیشتر.
"چيزي شبيه عنتر صادق چوبك خودمان! "
گاهي روزنامه ها ما را مي جوند!
گاهي گويا گلوگير مي شوند!
اغلب وقتي به كيوسك ها مي رسم راهم را كج مي كنم... از هر سمت ديگر جز سمتي كه دروغ ها را با تتيرهاي سياه به چشم هايم پرتاب مي كنند.
دارم باور مي كنم كه روزنامه ها براي انتشار دروغ هاي بزرگ تر درست شده است...براي زنان ميانسال فرانسوي كه بزرگترين گرفتاريشان انتخاب روب دو شامبر فردا شب است. روزنامه ها مسخ مي كنند، چيزي شبيه كرگردن يونسكو... يا انسان تك ساحتي ماركوزه... يا بوزينه ي هاكسلي... يا همين عنتر صادق چوبك خودمان!
تصور دنياي بي روزنامه بسيار شعف انگيزتر از تصور دنياي بدون بمب اتم است... اتم عارضه ي حيوان مدرن است ولي روزنامه گويا ادامه ي وجود حيواني اوست. روزنامه ها هر چه حرفه اي تر باشند حيواني ترند. اغلب روزنامه ها چيزي شبيه علوفه هاي طويله هستند براي حيوانات مدرني كه به چرخ آسياب تاريخ بسته شده اند.
...گاهي انقدر دلم براي اخلاق تنگ مي شود كه ...
مانند شب گذشته كه ديدن چهره ي مرد ميانسالي با عينك پلاستيكي قهوه اي هنگاميكه با لبخند آرامي براي نماز بغل دستي اش آرزوي قبولي مي كرد، بغضت را از پرده هاي غرور بيرون بريزد. گمان كنم اين مرد چند ماهي باشد كه روزنامه نخوانده است.

«بعد از سال 2000 شهرهايي كه گنجايش ده تا بيست ميليون نفوس داشته باشد بنا خواهد شد كه جسم بي جان خود را به هر طرف بسط داده و وسائل نقليه و ارتباطات عجيبي در اين شهرها بوجود خواهد آمد كه اگر امروز بود در نظر ما جنون آميز جلوه مي كرد. ولي هميشه و بدون استثنا هر شهر جهاني با تمام شكوه و جلال خود مولد فقر و بي نوايي اسفناك و پستي و رذالتي بس هولناك هم است و در بالاخانه ها و زيرزمين ها و پشت خانه ها و پس كوچه ها نوع مخصوصي از بشر خام و بي تربيت بوجود مي آيد. چنانكه در روزگار قديم در بغداد و بابل وجود داشت و امروز هم در لندن و پاريس وجود دارد.»(اسوالد اشپنگلر؛ فلسفه سياست؛ ترجمه هدايت الله فروهر؛ نشر نظر؛ ۱۳۶۹؛ ص ۳۴)
اين پيش بيني فلسفي اشپنگلر فليسوف تاريخ معروف آلماني در 1918 است. براي بشر پرتاب شده در عالم که هيچ پشتوانه ي قانع کننده اي براي خود باقي نگذاشته است، سرگرمي و فراموشي حياتي ترين داروي قابل دسترس است. بشر خام و بي تربيت چشم از ارزش هاي متعالي فروبسته است و به خود سرگرم شده است. به سختي بتوان او را نماينده فرزند آدم به حساب آورد. در او از زرتشت نيچه هم اثري نيست. او آنگونه که ميشل فوکو مي گويد «اختراع جديد» ي است چيزي شبيه يک بوزينه دست آموز.
در اين عالم جدا شده از آسمان، رسانه ها رسالت بزرگي دارند: تشديد غفلت هاي آرامش بخش؛ ارزش هاي خبري در روزنامه هاي مدرن توسعه ي وجود حيواني مخاطبين است. آنها متمدنانه ماري جوانا را از درگاه چشم به بعد مستور مخاطبان پرتاب مي کنند تا مستي حاصل از بي خبري براي لحظاتي آنان را شادمان کند. خبر براي رسانه هاي مدرن آشکارا يک دروغ است. هرآنچه که تذکر و تذکار حقيقت به حساب آيد وحشتناک و منفور مي شود. او بايد بياموزد که بجاي معناي زندگي به سبک زندگي بيانديشد، حتي لزومي ندارد بيانديشد، روزنامه ها بجاي او مي انديشند. بشر مدرن لابلاي ديوارهاي بلند شهر جهاني اندک اندک به پستي و رذالتي هولناک مي رسد، چيزي شبيه همين عنتر صادق چوبک خودمان!
براي کسي که بلند پروازانه از افق هاي جديد انساني در تاريخ سخن گفته است، چنين رسانه اي از بمب اتم هم ويران کننده تر است. بمب مي کشد ولي اين روزنامه زجر کش مي کند. خرابي هاي بمب را مي توان مرمّت کرد ولي براي انسان مسخ شده توسط روزنامه هاي متعهد به بي اخلاقي هيچ اميد بهبودي در کار نيست.
فالينظر الانسان الي طعامه... بايد که انسان به غذايي که مي خورد، بنگرد.
روزنامه هاي ناسوتي، چشمان مردمان را مي بندند و سرشان را در آخور ابتذال فرو مي کنند. شبکه هاي تلويزيوني غرب امروز و روزنامه هايي که بخوبي دريافته اند چگونه بايد چشمان سرگردان مردمان را بربايند، انتهاي تاريخ غربت انسان را رقم زده اند.
آيا از اين دست روزنامه ها، در خيابان هاي شهرمان نمي بينيد؟!
آيا وقت آن نرسيده که لااقل به اقليتي اجازه دهيم نگراني و وحشت خود را از ظهور امثال چنين روزنامه هايي در ايران –سرزمين هنر و حکمت- ابراز کنند و احساسات نوستالژيک خود را نسبت به اندک مناديان حق و حقيقت بر زبان آرند؟!
از رنجي كه مي بريم... از دردي كه مي كشيم
اين مطلب كاملاً وبلاگي است براي همين در سايت نياوردم...
دوستی داشتم و دارم که به راهی رفته است جز راهی که من رفته ام. امروز دیدم که خطاب به من مطلبی را منتشر کرده است... اگر هرکسی جز حسین بود پاسخش را هرگز نمی دادم.
هميشه از جدايي و افتراق وحشت زايد الوصفي داشته ام. جدايي از چه چيز يا از چه كسي خيلي مهم نيست. انسان اساساً از «انس» است و هر چه اين انس را بر هم زند وحشت انگيز است.
برادر هميشگي ام حسين عزيز!
پس از سال ها يادي از ما كردي و چيزهايي نوشتي كه وحشت زده ام كرد.
شايد اين از بداقبالي من و تو باشد كه هر دو اهل سياست ايم و اين سياست چقدر ليز و بي جنبه است كه تعادل همه را بهم مي زند و بر زمين مي كوبدشان. خدا نگاهمان دارد.
انس من، تو، مهدي، عادل، سعيد، سيد محمد مرحوم، برادرش سيد عباس و... يك انس دم دستي و سرسري از نوع رفاقت هاي دانشگاهي يا همسفري هاي چند روزه نبوده و نيست. كه اگر بود پس از اينهمه مدت كه نو را نديده ام از نوشته هايت خون به جگر نمي شدم. انس ما از نوع نوري است كه در اشك هاي هيأت بر چهره هامان مي ريخت. آل ياسين عصر جمعه در اتاق پذيرايي خانه ي شما، يا شب هاي جمعه ي عشق حسين يا عاشوراهاي شيخ حسين در مسجد بازار... يادت كه هست؟ مي گويم كه يادمان باشد من و تو انس داريم از نوعي كه فراموش كردنش محال است. فراموش نميكنم عصر يك روز پاييزي را كه در كنار قبرستان بقيع سيد محمد دستم را گرفت و فشرد و رو به ضريح گمشده ي مادرش گفت : مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم ... هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم! و تو كمي بعد تر براي او سرودي كه :
نگاهت آسماني صاف و ساده
دلت رنگين كماني صاف و ساده
دعا كردم كه تا روز قيامت
كنار من بماني صاف و ساده
يادت هست كه غروب هاي عاشورا دست هايش را مي گرفتيم تا بتواند راه برود ... تا خودش را نزند. يادت هست عاشورا مي خوانديم... يادت هست جمكران را؟ شب سرد زمستان 73 ... پانزده سال پيش!
ولي خدا نخواست كه تا قيامت كنار من و تو بماند... رفت و خوشبحالش كه رفت. شايد اگر مي ماند متهمش ميكردي به حرام خواري و تحجر و نفهمي!
راستي اگر سيد محمد زنده بود به چه كسي رأي مي داد؟ به موسوي؟ يا يك احمدي نژادي دو آتيشه مي شد مثل برادرش؟ راستي تو كه همه ي مطالب مرا خوانده اي، چيزي از سيد عباس خوانده اي؟ من گمراه شده ام يا تو يا همه؟!
حسين عزيز!
همه ي اينها را گفتم تا تو را هم مثل اكنونم به مرحله ي بغض برسانم... به مرحله اي كه انس جاي افتراق هاي سياسي را بگيرد و آنگاه دسته جمعي لعنت بفرستيم بر كسي كه باعث ظلم است.
اصلاً برايم مهم نيست كه سلايق سياسي تو چيست و به كدام سو رفته اي ... ولي مي گويم تا بداني ... حتي وقتي سوار ماشين هاي پنجاه ميليوني هم مي شدي و در بيست و چند سالگي در شهر بي پدري مثل تهران صاحب چندين آپارتمان لوكس بودي هم به خودم اجازه ندادم بگويم اين رفيق هم سنّ و سال ما از كجا آورده و چطور به اينجا رسيده در حاليكه من و امثال من هنوز بعد از هفت سال از ازدواج گذشته براي تهيه ي خانه ي اجاره اي هم مشكل داريم! ولي تو چه راحت از راه دور بوي سفره ي خونه ي من رو مي شنوي! از كجا فهميدي بوي خون ميدهد! چطور بعد از چند سال نديدن و نشنيدن كشف كردي كه من ديندار نيستم و دين جز لقلقه اي روي زبانم نيست! چطور مرا در صف يزيدي ها گذاشتي و خودت را در صف سيدالشهدا! چطور فهميدي تن حضرت صادق عليه السلام از ديدن امثال من مي لرزد! چطور اينقدر محكم از حق بجانبي خودت حرف ميزني و ديگران رو باطل ميكني! عجب روزگار وحشتناكي شده...
من هيچ وقت اينقدر محكم به خودم مطمئن نبودم، هميشه ترسيده ام از انحراف، از سستي، از افراط و تفريط... حتي الان هم جرأت ندارم نسبت به تو و لقمه ات و زندگي ات و عقايدت بدبين باشم تا چه رسد به توهين و صدور حكم ارتداد و حرام خواري! حتي به خودم اجازه نمي دهم به دليل اينكه تمام اين ده سالي را كه من درس خواندم و مطالعه كردم و تو كاسبي كردي و پول درآوردي، مطلق انگاري كنم و تو را بي سواد و كم فهم بدانم كه «العلم نورٌ يقذفه الله في قلب من يرد الله ان يهديه...»
حسين عزيز!
من هم مثل تو از حوادث بعد از انتخابات دلم خون است... ولي قبل از متهم كردن من كه مثل تو از همه جا بيخبرم به اين فكر ميكنم كه آتش فتنه را چه كسي روشن كرد. اگر اشتباهات بزرگي هم رخ داده است تو چه حجتي داري كه همه اش را به گردن من و امثال من بياندازي؟ تو چطور فكر ميكني كه من از كشته شدن و زخمي شدن و زنداني شدن خوشحالم يا آنطور كه گفته اي اصلاً امثال من تئوريزه اش كرده ايم! اسلام گريزي و دين گريزي رو به گردن من انداختي و به تجاوز و شكنجه متهمم كردي! شايد نتوانستي صراحتاً مثل بي بي سي و صداي امريكا آنرا به گردن رهبري بياندازي! فرق من و تو همينجاست. من مثل گذشته ي توام. هنوز مثل گذشته ات به حجيت ولايت ايمان دارم و براي نيت والايش در تحقق عدالت و اسلام سينه چاك خواهد كرد. تو مرا به تأمل دعوت كردي من هم همينكار مي كنم. بيانديش كه تو اگر مثل من حجت بالغه اي نداري پس با كدام برهان قاطع اينطور اتهام ميزني و حكم صادر ميكني! فردا كه كوس رسوايي برخي نواخته شود و معلوم شود كه آن دانشجويان را چه كسي و با چه نيتي مورد ضرب و شتم قرار داد، براي رها كرد طريق ولايت چه توجيهي خواهي آورد؟ مردم خسته از چه اند؟ هميشه از حق به جانبي هاي امثال تو ضربه خورده ايم و گرنه اگر باب گفتگو را باز بگذاريم چه كسي به خشونت رو ميكند؟
حسين عزيز!
حرفهايم اگر بر همين نسق بگذرد تمامي نخواهد داشت و يحتمل آبروي كسي ريخته خواهد شد... ولي مي گويم كه بداني . من نه سنگ احمدي نژاد را به سينه مي زنم و نه اشتباهاتش را توجيه مي كنم. و بدان كه از قلم من هيچگاه در مدح او مطلبي از اين پس نخواهي يافت. اگر هم زبانم را به گفتن و قلمم را به نوشتن مي آزارم براي اين است كه معتقدم امروز نگفتن و ننوشتن و افشا نكردن گناه بزرگي است. رسالت خود را مانند عمّار تعريف كرده ام كه در صفين مي گشت و سخن مي گفت تا حق روشن تر شود و ابهام فتنه باعث برهم خوردن انس ها ريخته شدن خون ها نشود. اين سخن امام را بر دوش انديشه ام دارم كه اگر امروز اسلام در ايران سيلي بخورد هيچگاه سر بلند نخواهد كرد.
بدان كه چشمانم را بر اشتباهات و نفس پرستي هاي جريانات اخير نبسته ام كه نمي توانم ببندم... اگر شنيده باشي همان رهبر و آقاي ديروز تو كه امروز او را عادل نمي داني اعتراف كرد كه جناياتي رخ داده است و دستور پيگيري داد ولي انگار تو نمي خواهي كه ببيني و بداني. اين جمله ي امام را حسن ختام اين درد دل صميمانه قرار مي دهم تا اندكي بيانديشي كه نه اين است كه هر آنچه رخ داده است مبتني بر نيت حكومت بوده است و بيانديشي كه ظلم حقيقي بر حيثيت و آبروي اين ملت از دست و زبان كدام جاهل نفس پرستي روا داشته شد:امام در تبيين كساني كه ايشان "مقدس نماي بي شعور " مي نامندشان، ميفرمودند: "امروز از اين كه در گوشه اي خلاف شرعي كه هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي دهد، فرياد وا اسلاما سر ميدهند! "
كنش فرهنگي پارتيزاني!
(کمی با کلاس تر از پیش)
مدت هاست برخي از دوستان بدلايل متفاوت توصيه كرده بودن بجاي وبلاگ يك سايت رسمي افتتاح كنم و من البته نه حال و حوصله اش را داشتم و نه راهش را بلد بودم. همين لمپن بازي هاي وبلاگي هم عالم خودش را دارد هرچند بعضي از رفقا مثل دكتر بذرافكن اسمش را گذاشته اند "كنش فرهنگي پارتيزاني"! الان هم همان است ولی کمی با کلاس تر از پیش.
از دوستان اصرار و از ما استنكاف تا بالاخره بعضي از دوستان خودشان دست بكار شدند و با ذوق و خواست خودشان براي ما دامين و هاست را تهيه كردند، سايت را طراحي كردند و حتي مطالب را هم بارگذاري كردند بعد گفتند بفرما... و ما از اين همه لطف شرمنده شديم!
وقتی خانه دار شدن در فضای واقعی چیزی شبیه خواب و خیال برای ماست خانه دار شدن در فضای مجازی هم خوشحال کننده میشود. از منزل جديد ما در فضاي مجازي بازديد فرماييد:
از آقايان فريد صادقي و رضا سروري برای این لطف نطلبیده بسيار متشكرم.
باسمه تعالي
من هم به جنبش سبز پیوستم!
بعد از روز قدس مطلبي نوشتم كه به عنوان سرمقاله ي رجانيوز منتشر شد. اينكه مطالب رجانيوز در عرض چند ساعت در تمام فضاي سايبر بطور مكرر بازتوليد و تكثير مي شود همه مطلع اند. بالاخره رجانيوز به زعم من يكي از معدود سايت هاي خبري گفتمان انقلاب و البته معتبرترين و پربازديد ترين آنهاست. و يقيناً هركسي كه اهل اخبار اينترنتي است اول صبح هر روز صفحه ي رجانيوز را باز مي كند.
در چند سال اخير برايم عادي شده است كه مطالب درج شده در رجانيوز را در سايت ها و روزنامه هاي ديگر پيدا كنم...بدون اجازه، و البته اين مسأله باعث دردسر هم شده، گاهي مثلاً تصور مي كنند ما در شوراي سردبيري آن روزنامه و سايت عضويم يا اصلاً صاحب آنيم! هيهات! از اين خبرها نيست. من فقط فعلاً در رجانيوز و روزنامه ايران مقاله مي زنم، صاحب آنها هم نيستم و الباقي دخلي به من ندارد. همينجا هم اعلام ميكنم كه اين به منزله ي موافقت من با تمام مطالب و رويه هاي سايت محترم رجانيوز نيست.
اما امروز صبح چيز جالبي ديدم. بيش از بيست سايت متعلق به جريان دوم خرداد، معترضين حتي ضد انقلاب ها مثل آينده نيوز، فرارو، نخستين، مشروطه نيوز، ميزان پرس، دنباله و چند تاي ديگه فيلتد بخشي از سرمقاله ام در رجا را منتشر كرده بودند! ما هم البته مسرور شديم از اينكه مي بينيم دوستان دگرانديش مان بخاطر چنين چيزي اينقدر شاد و خوشحال شده اند. سايت ها نوشته اند:
مجری تلویزیون:سبزهاچند ده هزارنفربودند
وحید یامین پور مجری تلویزیونی وحامی دولت در سرمقاله رجانیوز تعداد سبزها در راهپیمایی روز قدس را كه ایرنا وفارس كمتر از هزار نفر اعلام كرده بودند فقط در یك منطقه چند ده هزار نفر اعلام كرد:
در بخشی از این یاداشت آمده است:
شاید مهمترین نگرانی در روزهای پس از انتخابات، شكل گیری و انسجام اجتماعی بخشی از بدنهی اجتماعی در رویارویی با نظام بود. آن چیزی كه به عنوان جنبش سبز خوانده می شد، مجموعه ای از حضور نسبتاً چشمگیر مردم از همهی اقشار و طبقات اجتماعی با نمادها، شعارها و مطالبات مشابه بود. ولی آنچه در روز قدس دیده شد، صرفاً یك گروه سیاسی محدود و قبلاً شناخته شده بودند. حتی تصاویر و تعابیر شبكه ها و خبرگزاری های خارجی نظیر بیبیسی فارسی حضوری بیش از چند ده هزار نفر(حدود 30 تا 35 هزار نفر) را در مسیرها و خصوصاً در حوالی پل كریمخان نشان نمی دهد. مشاهدات همچنین نشان می دهد كه اكثریت قریب به اتفاق اینان از یك قشر خاص از طبقهی متوسط و بالای جامعه با ویژگی های جامعه شناختی مشخص و یكسانی هستند.
نكته قابل توجه دیگر اینكه تقریباً همهی اینان به شكل سازماندهی شده ای از نمادها استفاده می كردند كه نشانگر تشكیل یك شبكهی برنامه ریزی شدهی معین است. تمام اینها نشان دهندهی این واقعیت است كه آنچه جنبش سبز خوانده میشد با گذشت فقط 3 ماه و با فروكش كردن هیجانات سیاسی، روشن شدن مواضع واگرایانه و امریكایی رهبران آن و افشاشدن جریانات پشت پرده به یك گروه سیاسی محدود و از پیش شناخته شده، بدل شده اند. كنترل و برنامه ریزی برای یك گروه سیاسی محدود كه از بدنهی اجتماعی بی بهره است، مسأله ای ساده و روتین برای یك نظام مقتدر اسلامی خواهد بود.
اين مطلب را مي توانيد اينجا .... اينجا .... يا اينجا ببينيد و البته اصل مطلب اینجاست.
جالب است كه اغتشاشگران از اينكه من گفته ام آنها حدود 30 تا 35 هزار نفر بوده اند اينقدر شادمان اند. شاید آنقدر که کسی تصور کند ما هم به جنبش سبز پیوسته ایم! البته من براي حرفم دليل دارم. نبايد واقعيت ها را ناديده گرفت(هر چند آینده نیوز که بانی این خوشحالی بوده است در ابتدا حرفم را مصادره به مطلوب کرده است و گفته "در یک منطقه"!). بالاخره چند ده هزار نفر را نمي شود ناديده گرفت حتي اگر در راهپيمايي سيل آسا و خروشان حزب الله غرق شده باشند. اما من نكته ي مهمتري را گفته بودم. آنهم اينكه تبديل شدن چند صد هزار نفر به چند ده هزار نفر و تبديل شدن يك جنبش هيجاني به يك گروه سياسي شناخته شده مسأله اي قابل توجه براي ماست.
و حالا البته آنها از اينكه ما گفته ايم شما حتي 35 هزار نفر بوده ايد بسيار سرخوش اند. چون خود آنها هم چنين برآوردي از جمعيت خودشان نداشته اند يا لااقل اميدوار نبودند كه لابلاي جمعيت ميليوني حزب الله ديده شوند. ولي خيالتان راحت باشد ما شما را ديديم.

