تبليغاتX
کیستی ما
تفکر، فرهنگ، هنر ... نوشته هاي وحيد يامين پور


ميرحسين رؤياهاي من!

سايت كلمه: ليلي رشيدي: كوچترين شكي براي دفاع از مير حسين ندارم. من مطمئنم کسی که آقای خاتمی او را تایید می‌کند و به نفعش کنار می‌رود بهترین گزینه است.

اين يك مقاله ي علمي يا نوشتار استدلالي يا حتي يك يادداشت مورد انتظار سياسي نيست. حتي رسانه نگاري هم نيست. اين شايد نوعي بهت زدگي همراه با تأسف براي رؤياهايي باشد كه گاهي دود مي شود و در هواي آلوده امروزمان به طاق كوتاه سياست مي چسبد.


امروز خودم هم باور نمي كنم كه دوران نوجواني ام با عكس هايي آذين شده بود كه متن آن لبخند يك سياستمدار مردمي را نشان مي داد. سياست روزهاي جنگ هر روز سر سفره هاي خانه مان مهمان بود. با جنگ زده ها و از كار افتاده ها لقمه برمي داشت و غم يخچال هاي خالي را پاك مي كرد. شايد آنروزها  متروك ترين جاي خانه هامان، آشپزخانه ها بود كه هيچ وقت با كوپن هاي به ظاهر شادي آفرين هم رونقي نمي گرفت.


اين يك نوستالژي نيست. نوستالژي را در آباداني هاي عيارها جستجو كنيد. نوستالژي ارمغان بيكارهايي است كه براي سپري كردن اوقاتشان بدنبال بهانه مي گردند. رؤياهاي نوجواني من، چيزي شبيه آرزوهاي حيات بخشي بود كه براي تحققش روزها را مي شمردم. لحظه شماري براي رسيدن روزي كه «بزرگ» شده باشم. آنقدر كه مانند سياستمدار مردمي محبوبم، گرد غصه را از صورت همسايه هاي جنگ زده ام بزدايم.

ما از رجايي به اين سو آموخته بوديم كه دلمان براي سياستمداران بسوزد. آموخته بوديم برايشان دعا كنيم و حتي صدقه بدهيم. آنان را ولايت تسرّي يافته در بدنه خدمتگذار مملكت مي دانستيم. ميرحسين براي من يك نام نبود. حتي سال هاي سكوت ميرحسين براي من شكوهمند بود. گهگاهي كه صفحات اخبار به اجبار بر صورت ميرحسين مي گذشت با كنجكاوي احساس سال هاي جنگ را در خود و در او جستجو مي كردم. دوران دانشجويي ام كه هر روز غصه ي تازه اي از انسانيت هاي از دست رفته سياستمداران اصلاح طلب را مي چشيد، طعم سكوت ميرحسين را تلخ تر از پيش مي كرد. سياست آنقدر كوتوله شده بود كه در يك مرغداني هم جا مي گرفت. سقف سياست به اندازه ي كنش هاي عقل حسابگرانه كوتاه شده بود. خبري از احساس سربلندي و غرور نمي كردم. وقتي حتي اسم غرب و امريكا آب از دهان سياست ورزان جاري مي كرد، قامت رؤيايي ميرحسين را حسرت مي بردم كه سال ها براي من نماد غيرت يك ايراني تمام عيار بود. «بزرگ» شدن رؤياي بزرگ من بود.

سال هاي دهه هفتاد سال هاي ظهور «زي زي گولو» بود. موجودي با گوش هاي تا به تا كه معلوم نبود از كدام سياره ي ناشناخته آمده است تا زندگي خانواده اي را –والبته زندگي همه ي نوجوانان تلويزيون زده را- متحول كند. هر روز صبح جمعه –بعد از دعاي ندبه(!)- زي زي گولو با ليلي رشيدي ظاهر مي شد تا مردم را شگفت زده كند. دوران، دوران همين انسان ها بود. «بزرگ شدن» را فراموش مي كردي و مي زدي زير خنده. چقدر فاصله بود بين احساس بزرگي نوجواني دهه شصت و احساس كودكي دهه هفتاد. انگار تاريخ به جاي جلو، به عقب مي رفت!


از جنگ به اين سو آموختيم بهتر است براي انقلاب صدقه بدهيم تا سياستمداران. از خير بزرگ شدن هم گذشته بوديم. پانزده سال، عمر پل مانندي است كه مي تواند پشت رؤياهاي يك نوجوان را بر خاك گرم واقعيت بكوبد. چرت مان پاره شده بود و كم كم تصوير لبخند هاي ميرحسين –سياستمدار مردمي محبوب ام- محو مي شد. سكوت او را هيچگاه نفهميدم و هيچگاه فرصت نشد تا پاسخ اين سؤال را دريابم كه «تو خود را براي كدام روز مبادا احتكار كرده اي؟»


امروز مير حسين –سياستمدار مردمي محبوب ام- برگشته است. مانند بسياري سراسيمه ردّ رؤياهاي نوجواني ام را در او جستجو كردم... شايد اين تقدير همه ي رؤياهاي نوجواني باشد كه يكي پس از ديگري دود شود و در هواي آلوده امروز به طاق كوتاه سياست بچسبد. دل مان براي «بزرگ شدن» لك زده بود. اما ميرحسين رؤياهاي بزرگ ما را لكه دار كرد.


ديروز دوباره سايت ميرحسين را سياحت كردم. گفتم شايد در «كلمه»، دليلي، سخني، ردّي يا حتي بهانه اي پيدا كنم تا به ادامه ي حيات رؤياهايم اميدوار باشم. اما... اين شايد سرنوشت محتوم سياست باشد... نمي دانم براي ديدن تصوير يك «زي زي گولو»، كه البته سياسي شده بود، كنار تصوير مرد محبوب رؤياهايم چه بياني بايد بيايم. حرف ها از جنس التماس سياسي بود. مملوّ از انسان هايي كه جز خاطرات كوتوله حسي را برنمي انگيزند...
... و عكس هاي جورواجور همان كوچك مردان سياست دوران اصلاحات كه همه شان در مرغداني جا مي شدند...
... و سقف كوتاه سياست كه رؤياهايم دود مي شد و به آن مي چسبيد...
ليلي رشيدي را آورده بودند تا مرا مجاب كند به ميرحسين رأي بدهم. كاش نمي آوردند.
جاي سهراب خالي... و قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت.

نگارش در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط وحید یامین پور |

 

چنگكي كه خوراك ذهن را به آن مي آويزند!

 

 

1. مرحوم جلال آل احمد در «مدير مدرسه» قصه ي مواجهه يكباره اش را با شش قطعه عكس از زنان لخت با عور و اطوارهاي مختلف تعريف مي كند كه مردي بدون مقدمه آنها را روي ميزش پرتاب كرده است. مجالي براي تعريف قصه نيست، آنچه براي من مهم است تعبيري است كه جلال –مدير مدرسه- درباره اين عكسها و يا كلّاً راجع به تصاوير مستهجن بيان مي كند: «چنگك هاي دكان قصابي كه خوراك ذهن را به آن مياويزند!». تعبير جلال مثل باقي هنرنمايي هاي ادبي اش بي نقص است. تصاوير زنان لخت يا چيزهايي شبيه به آن براي جلال به مثابه آويختن ذهن است به چنگهايي كه رهايي از آن چيزي جز همان تكه تكه شدن نيست.


2. مطلع شدم كه متأسفانه ميزان بازديد از برخي سايت هاي مستهجن حتي از بازديدهاي پربيننده ترين سايت هاي داخلي هم در مواردي بيشتر بوده است. بر مديران امريكايي صفت اين سايت ها حرجي نيست. آنان همان را نمودند كه بودند. سرگيجه و دل پريشاني ما از بي اطلاعي مفرط و برخي برنامه هاي شتابزده داخلي است. از اينكه خانواده ها هنوز تفاوت پفك و پف فيل را با اينترنت پرسرعت نمي دانند و فراهم كردند ADSL(كه احتمالا فرقش را با ICDL نميدانند) را چيزي در رديف محروميت زدايي خانوادگي تلقي مي كنند. درست با همان مبنايي كه وزارت خانه هاي متصدي IT و چيزهايي شبيه به آن با معيارهاي وزرات راه و ترابري بدنبال افزايش پهناي باند و سرعت اينترنت هستند و درباره زمان راه اندازي MMS چانه زني مي كنند.


3. منهدم كردن 90 سايت كه كارشان با يك تعبير كليشه اي ولي گويا تكه تكه كردن ذهن و روح نوجوانان و دختران و پسران اين مملكت بوده است، كاري بسيار بزرگ است. كاري در حد آپولو هوا كردن، شايد هم بزرگتر. پروژه گرداب كه توسط معاونت اطلاعات سپاه مديريت شده است حقيقتاً دل بسياري را شاد كرد و البته چرت بسياري را پاره كرد. بسياري از مديران فرهنگي كه سالهاست كارشان پيزر لاي پالان هم گذاشتن شده و اندر مضرّات نگاه حرام و روابط دختر و پسر مرثيه سرايي مي كنند، وقتي اولين بار بعضي از صفحات نه چندان وقيح اين سايتها را ديدند، تازه گويا فهميدند ماجرا چيست و در عالم چه خبر است.


4. سپاه پاسداران انقلاب اسلامي با اين خدمت شگفت آور دو چيز را بازگو كرد. اولاً اينكه ذات فرهنگي انقلاب اسلامي با نهادهاي محافظ آن پيوند دارد و سپاه نه صرفاً يك نهاد نظامي با ساختاري سخت افزاري كه يك ديده بان دقيق فرهنگي هم هست. ثانياً هنوز هم با همه ي اهنّ‌ و تولوپ هاي روز افزون نهاد هاي فرهنگي و تبليغاتي، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مطمئن ترين و وفادارترين و از همه مهمتر كارامد ترين نهاد فرهنگي نظام است.

۵. البته برخي دوستان تا نيمه هاي شب خواب راحت را از من گرفتند و بنده را با چند زبان زنده دنيا مورد عنايت قرار دادند(!) ماجرا اين بوده كه بعد از پخش برنامه شوك مربوط به سايتهاي مستهجن امكان استفاده ي مستمر و با خيال راحت را از دست داده اند. ظاهراً پدر و مادرهاي نگران تا صبح در كنار فرزندان دلبندشان عهده دار مراقبت از آنها بوده اند. بالاخره هر چه باشد اينترنت خطرناك است ديگر!

نگارش در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط وحید یامین پور |
درباره وبلاگ

...باید باور کرد که دیگر دعوا بین چپ و راست نیست
که بین جیب های گشاد و دست های خالی است...
و دروغ گوها
حتی اگر از جکوزی خانه های خود
گورهای دست جمعی و لیست های هفتاد و دو نفر استخراج کنند
و برای خالی نبودن عریضه،
از ماتحت بیچاره های کهریزک خرج نمایند
باز نمی توانند از عدالت فرار کنند

آری این روزها برای فرار از عدالت

دیگر از عورت بی حیای عمروعاص هم کاری ساخته نیست!


پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ