تبليغاتX
کیستی ما
تفکر، فرهنگ، هنر ... نوشته هاي وحيد يامين پور

 


تشويش هاي اگزيستانسياليستي

 

درگير سياست كه مي شوي انگار يادت مي رود قرار است چه كسي باشي. سياست درد بي درمان كه نيست... سرگرمي هم نيست. براي من سياست عين جدي بودن در دنياست ولي اشتباه نكنم سياست گاهي بدجوري آدم را از جدي بودن غافل مي كند. گاهي سياست كه مي ورزي مثل كسي مي ماني كه شاخه اي را كه رويش نشسته است مي برد! براي همين براي كسي مثل من واجب است كه هر از گاهي برگردم و به سرشاخه نگاه كنم. هنر و ادبيات براي من همين برگشتن و نگاه كردن است. برگشتن،‌مكث كردن و دوباره ديدن خود، خدا و عالم. اذعان مي كنيد كه در چنين احوالاتي كتاب خوب مثل آب حيات است كه آرامت مي كند. مثل يك پارچه ي خنك روي پيشاني يك آدم تب دار!

كتاب هاي مستور مثل غزل مي ماند. بيت هايش ظاهراً‌ بهم ربطي ندارد ولي در دل همه ي آنها خطي هميشگي است كه دانه هاي تسبيح روايت را به هم مي چسباند و تو را به آن حال خوش مي رساند.

كمي فلسفي تر اگر بشوم، مستور را بخاطر زنده كردن تشويش هاي اگزيستانسياليستي اش تحسين خواهم كرد. اين تشويش ها را كه مي شكافي در دلش طعم روح افزايي از يك ايمان را مي چشي. اصلاً ايمان اگزيستانسياليستي همين است...هي مي رود... هي مي آيد... آرام نمي گذاردت. ايمان نيست كه، بقول كي ير كه گور، «ترس و لرز» است.

در «روي ماه خداوند را ببوس» مستور درگيرت مي كند با تشويش هايي كه از انتهايش يك بوسه بر روي مفهومي مقدس به نام خدا نصيبت مي شود. براي من بين داستان روي ماه خداوند را ببوس با فيلم هاي ميرباقري شباهتي بزرگ وجود دارد آنهم اينكه در هيچكدام نبايد ديالوگ را از دست بدهي وگرنه چيزي گيرت نمي آيد... يك كلام!

 «استخوان خوك ودست هاي جذامي» ديوانه ات مي كند. درگيري مستور با مفهوم و معناي عدالت براي كلّه هايي كه بوي قرمه سبزي مي دهت خيلي لذّت بخش است. طعم كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي – كه به زعم من بهترين كتاب مصطفي مستور است-  تو را ياد چخوف مي اندازد. اما خدا وكيلي نويسنده ي وطني خودمان چيز ديگري است. پرسوناژ ها در «استخوان خوك و دست هاي جذامي» دقيق و بدون حشو و اضافات حرف ميزنند و تو اگر كمي زيادي درگير قصه بشوي انگار لحن كلامت مثل آنها تغيير مي كند. اولش ممكن است مثل تازه به دوران رسيده ها لب و لوچه ات را كج كني كه «شعار است»! ...ولي مستور وقتي شعار مي دهد هم قشنگ شعار مي دهد. اصلاً لجت نمي گيرد. باور مي كني.

 تا همين امروز نمي دانستم كه كتاب «عشق روي پياده رو» اولين مجموعه داستان مستور است. كتاب دلنشيني است. البته شايد براي من كه با مستور همشهري به حساب مي آيم دلنشين تر بوده باشد. خواندنش را توصيه مي كنم. براي خوزستاني ها و بچه هاي جنگ مستحب مؤكّد است!

يك نمايش نامه ي كوتاه هم از مستور خوانده ام با عنوان «دويدن در ميدان تاريك مين» نكاتي در آن است كه براي اهل نظر مفيد فايده است! بخصوص براي كساني كه مثل من زمين و زمان را بهم مي دوزند تا براي تفهيم مطلبشان مثال خوب بياورند. ديالوگي نيمه فلسفي است ميان يك فرمانده ي اردوگاه نظامي با دو سرباز خاطي. خطاي اين سرباز ها دو چيز است: اول: عشق ...دوم: فكر!

خلاصه كنم... مستور به شما كمك مي كند تا بهتر فكر كنيد. مستور مثل همه ي آدم هاي دوران ما بدنبال فرصتي است تا فكر كند.. و برعكس همه ي آدم هاي دوران ما براي فكر كردن وقت دارد! ايمان هم داستان هميشگي مستور است. از همان نوع اگزيستانسياليستي اش كه گفتم... البته اميدوارم خودش اين نوع ايمان را تكذيب نكند.

در پايان توجه شما را جلب مي كنم به يك پرداخت شاهكار از مستور در باره ي تغيير معناي زن و زنانگي و روابط خانوادگي در دنياي مدرن... انصافاً بي نقص است.

 «پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌كنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكل‌جكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده‌ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس‌آقا قشنگ‌تر است، گفت: مگر عباس‌ آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ‌وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می‌رفت، پدرم مثل گنجشكی كه جوجه‌اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق‌ها قدم می‌زد و كلافه بود تا مادرم برگردد.»

از داستان «در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم»

در كتاب چندروايت معتبر

 

 

 

نگارش در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط وحید یامین پور |

 

چه کسی افراط گراست!

 

 الزایمر در ۶۸ سالگی

 

شايد جالب توجه ترين بخش بيانيه ي چهاردهم مهندس موسوي اين جمله باشد كه: «افراط راه را براي تفريط باز مي كند»! البته اين جمله در حاق واقع صحيح است ولي از آنروز كه ما در زمانه ي وارونه اي زيست مي كنيم متأسفانه ضمير مرجع خود را نمي يابد؛ سؤال اينجاست كه «افراط » يعني چه و چه كسي افراط كرده است؟

مخاطبان مهندس موسوي طبعاً در وهله ي اول ذهنشان به انتقادات نخست وزير دهه ي شصت از رئيس جمهور دولت نهم در آستانه ي انتخابات رياست جمهوري معطوف مي شود. جائيكه مردي شصت و هشت ساله پس از سال ها سكوت از سياست ايران در حمايت از فلسطين انتقاد مي كند. افراط براي مهندس موسوي به چه معناست؟

ارديبهشت ماه هنگامي كه اپوزوسيون داخل و خارج از نظام از حضور سيدمحمد خاتمي نااميد شدند، پرسش ها از ماهيت جديد مهندس موسوي آغاز شد. راديكال ترين سايت هاي ضدنظام سياستهاي انزواطلبانه،‌ رفتارهاي فاشيستي و بطور خلاصه مشي و رفتارهاي افراطي مهندس موسوي در دهه ي نخست انقلاب را مورد بازخواني قرار دادند.

حاميان مهندس موسوي، 4 سال پيش در انتخابات رياست جمهوري هنگامي که پيروزي احمدي نژاد را يك واقعه ي وحشتناك تلقي مي كردند و سراسيمه و هراسيده پشت سر همان هاشمي تخريب شده توسط ‏خودشان جمع شده بودند، مردم را از بازگشت "فاشيسم" دهه ي شصت بيم مي دادند! دهه ي شصت براي اينان دوران خفقان و نماد افراط گرايي در عرصه ي سياست و فرهنگ است. صرف نظر از داوري و ارزيابي اين تلقي، هيچگاه جواب اين پرسش داده نشد که مگر جز اين است كه ريس دولت سال هاي دهه ي شصت مير حسين موسوي بوده است؟‏

در يكي از مقالات منتشر شده در سيزدهم ارديبهشت در سايت روزآنلاين، بروشني ابهام و تعجب اپوزوسيون از كانديداتوري كسي مثل موسوي از جانب جريان اصلاح طلب بيان مي شود. نويسنده در بخشي از اين مقاله مي نويسد: «تحت فشار و در تعقيب بودن نويسندگان و روشنفكران، عدم امكان فعاليت كانون نويسندگان، راكد بودن فعاليت هاي ‏سياسي مستقل دانشجويان، فشار شديد اجتماعي در زمينه آزادي هاي مدني، اجتماعي و فرديي و همه ي مواردي از اين ‏دست كه امروز به نقد كشيده مي شود و مانند كابوس از آنها ياد مي شود مربوط به همان سال هاي دهه 60 است كه ‏ميرحسين موسوي رياست هيات دولت اش را بر عهده داشته است.»‏

از طرفي فعالان سياسي در امريكا و انگلستان پياپي از سياستهاي انزواطلبانه و تنش زاي ميرحسين موسوي در دهه ي شصت انتقاد مي كنند و او را نماد افراط گرايي در حوزه ي سياست خارجي و دليل اصلي حاشيه نشيني ايران در ارتباطات بين المللي مي دانند. در يكي از اين مقالات آمده است: «به راستي سهم موسوي به ‏عنوان رييس دولت در چنين منازعه طلبي بين المللي چه مي تواند باشد؟‏ در واقع آنچه به عنوان سياست خارجي در آن دوران نمايان بود مبتني بر استحكام پيمان هاي اقتصادي – نظامي با ‏معدودي از كشور ها و روحيه ي جنگ و ستيز با ديگر كشور ها بود و نتيجه ي چنين سياست هايي نيز جز انزواي ‏سياسي و اقتصادي ايران در عرصه بين المللي نبود. امري كه موجب شد سيد محمد خاتمي در 8 سال دوران حكومتش ‏بيش از هرچيز به تنش زدايي و ترميم روابط ايران با ساير کشورها بپردازد. هر چند چنان خاطره اي در اذهان ‏جهانيان باقي مانده بود كه بسياري با ترديد به سياست هاي خاتمي مي نگريستند.»

 سياست تنش زدايي در عرصه بين المللي و ديدارهاي مستمر و مداوم خاتمي با رؤساي جمهور كشورهاي اروپايي و سخنراني هاي روشنفكرانه و غرب پسند در مجامع بين المللي در هشت سال اصلاحات براي رفع و رجوع افراط و تنش زايي در كدام مقطع تاريخي ايران بوده است؟ آنچه از ميرحسين موسوي در اذهان همكاران او مانده است مشي عصباني، تندخويي و خودرأيي او در تصميم هاي كلان نظام در دوران نخست وزيري اوست؛ همان چيزي كه در طغيان عليه تماميت نظام و جهتگيري ساختارشكنانه اش در جريانات پس از انتخابات بار ديگر نمود پيدا كرد.

«افراط راه را براي تفريط باز مي كند»؛‌ اين سخن مهندس موسوي درست است و بزودي درباره ي خود او مصداق پيدا مي كند. تندروي ها و افراط بي منطق او در تقابل با نظام و رهبري بزودي و سريع تر از آنچه تصور شود به نوعي تفريط و وادادگي به عناصر ذاتاً ضد نظام و سكولار خواهد انجاميد. عجيب نيست كسيكه فريبكارانه خود را «نخست وزير محبوب امام(ره)» ناميد و سخن از خط اصيل انقلاب به ميان آورد،‌ نهايتاً از شيخ ساده لوح، منتظري رانده شده و منفور و مطرود امام اخمینی(ره) چاره جويي كند؟! آيا فهم اينكه مهندس موسوي حتي در تقابل با نظام هم جانب ملاحظات عقلاني را كنار گذاشته و به عنصري مطلوب براي اپوزوسيون خارج از نظام بدل شده است، خيلي دشوار است؟

گرايش هاي جديد موسوي دو راه را بيشتر براي فهم او باقي مي گذارد: نخست اينكه بگوييم او در دهه ي شصت هم بدون اعتقاد به مباني نظام و انقلاب مانند ولايت پذيري، استكبار ستيزي و عدالت، صرفاً مزوّرانه وبه هدف كسب قدرت به ظاهرسازي و انقلابي گري متمسك شده است و اكنون چهره ي حقيقي خود را نمايانده است؛ و يا قائل به دگرديسي شديد او در طي چرب و شيرين بيست سال عزلت نشيني و عافيت طلبي او باشيم.

براي انتخاب يكي از اين دو تلقي نكته اي را به نقل از يكي از دوستان از حضرت آيت الله مهدوي كني ذكر مي كنم:

«پيش از انتخابات مهندس موسوي شخصي را مي فرستد تا نظر آيت الله مهدوي كني را براي حمايت از خود جلب كند. ظاهراً اينگونه بيان شده است كه مهندس موسوي حمايت آيت الله مهدوي كني را به عنوان يكي از چهره هاي برجسته ي سياسي و استاد اخلاق، بسيار مهم و ضروري دانسته است. پاسخ آيت الله مهدوي كني به عنوان كسيكه از سالها پيش از انقلاب با گرايش ها و عقايد موسوي آشناست خطاب به فرستاده ي او جالب است:«به او بگوييد جناب موسوي شما اعتقادي به ولايت فقيه نداريد و من هرگز از شما حمايت نخواهم كرد». درخواست موسوي براي جلب حمايت آيت الله مهدوي كني يكبار ديگر هم تكرار مي شود و مجدداً همان پاسخ را دريافت مي كند. نهايتاً موسوي در خواست ميكند كه لااقل آيت الله مهدوي كني از احمدي نژاد اعلام حمايت نكند كه باز هم پاسخ منفي است!»

 

نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط وحید یامین پور |
 

ماجراهای من و تلویزیون!

برنامه "ایران ۸۸" با تمام دشواری ها  و حواشی نسبتاْ وحشتناک اش برنامه ای بیاد ماندنی برای من خواهد بود. این برنامه تنها گفتگوی سیاسی روتین صدا و سیما بود که بعد از قطع پخش برنامه ی جریان با اجرای سعید ابوطالب به کارش ادامه داد. کار را از نیمه های اردیبهشت آغاز کردیم و تا نیمه های مرداد که کارمان به بیمارستان کشید ادامه دادیم. ایران ۸۸ را دوست داشتم چون خیلی ها را عصبانی کرد. آنقدر که تمام سایت ها و روزنامه هایشان واكنش نشان دادند و از خجالت برنامه درآمدند. از جمهوریت،  کلمه، قلم نیوز، سلام نیوز و... بگیريد تا بی بی سی فارسی و روزآنلاین و... . برای من علامت خوشایندی بود که ... داخل و خارج عصبانی اند. مبتنی بر تعالیم قرآن اینرا از نشانگان عمل صالح می دانم که دشمنان عصبانی باشند... باشند تا ... .

حالا آبها از آسیاب افتاده است و همه چیز تمام شده است. دوستانی که از نزدیک ماجراهای ما را دنبال می کردند بارها با دلسوزی از ادامه ی کار منعم کردند ولی من به این نتیجه رسیده بودم که در کوران جریانات فتنه انگیز بعد از انتخابات اگر این پنجره هم بسته شود دیگر جايي براي تبيين برخي مسائل و پاسخ به شبهات باقی نخواهد ماند.

از بین حدودا پنجاه برنامه ای که داشتیم برخی از آنها مثل گفتگوبا علی مطهری،  محمدجواد لاریجانی،  پروفسور مولانا ، علی اکبرولایتی،  مرتضي نبوی ، سيدرضا اكرمي، حسين فدايي محمدرضا خباز  ، محمد حسین مقیمی و آیت الله حائری جذاب تر و اثرگذار تر از الباقی بود...

حرف های بسیاری برای گفتن هست و تقریبا برای هر برنامه و هر مهمانی خاطره ای هست که حتما یک روز آنها را منتشر خواهم كرد. بویژه روزهایی که ضبط نطق میرحسین موسوی و پخش برنامه ی ما همزمان شد . رفتار همراهان میرحسین ، فشارهايي كه بعد از اعتراض ميرحسين در مناظره ي تارخي به برنامه ما صورت گرفت و روزهايي كه در ميان محاصره ي صدا و سيما خودم را به استوديو ميرساندم و....

انشاءالله بزودي با برنامه اي ديگر خدمت خواهيم رسيد. البته اينبار اجتماعي و نه سياسي! خيلي بايد بگذرد تا خستگي فشار هاي عصبي ناشي از اين برنامه فراموشمان شود!

اين عكس ها بيشتر براي خودم خاطره انگيز است. اما بد نيست رفقا پشت صحنه.. جلوي صحنه... بغل صحنه و... را ببينند. در تصاوير برخي دست اندركاران برنامه هستند كه بخاطر رعايت مسائل امنيتي(!) از ذكر نامشام معذورم.

 

مقاله اي علمي تر(!) در سايت شخصي منتشر كرده ام با عنوان:

«ايران 88»، تلاش براي پاسخ به كنجكاوي هاي سياسي مخاطبان

 

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط وحید یامین پور |

 

مهران به آسمان پر كشيد...

 

داستان پركشيدن تدريجي جانبازان شيميايي هم شده يك كليشه ي تكراري! پريروز جنازه هاي شهدا را يكي يكي از منطقه مي آوردند، ديروز پاره استخوان هاي تفحصي را و امروز بدن هاي تكيده اي شده اي كه بيست سي سال منتظر مرگ بوده اند... اين هم يك روايت بي ادبانه از اتفاقي كه براي مان روزمره شده است.

 دكتر مهران حريرچيان پر كشيد...

اصل خبر:

مهران حریرچیان پس از مدتها تحمل عوارض آزمایش های شیمی درمانی در شب گذشته در میان اندوه دوست داران و یاران قدیمي شان دار فانی را وداع نمود .دکتر مهران حریرچیان شب گذشته مورخ 29/ 7/ 1388 به دیار باقی پرگشود... 

 

 مهران را نه مي شناختم و نه با او رفاقتي داشته ام... در جريان ويژه برنامه ي افطار ماه رمضان سال گذشته سيماي اصفهان كه افتخار اجراي آن را بر عهده داشتم، يك شب مهمان برنامه شد... و عجب برنامه اي شد. همين چند روز پيش وقتي دانشجويان اصفهاني پرسيدند كه بهترين قسمت برنامه ي «يك نفس تا آسمان» كدام بود، بي معطلي جواب دادم هماني كه ميزبان حريرچيان بوديم.

برنامه زنده بود و من متحير بودم كه با همه ي اعتماد به نفسم جلوي جواب هاي صادقانه ي او كم مي آوردم... بخصوص آنوقت كه از او درباره ي انسش با معنا و مفهوم مرگ پرسيدم... مكث او و پاسخ دلنشين اش كه همه را در استوديوي پخش متاثر كرد... بعدها تهيه كننده بطور مفصل از خجالتم در آمد كه چرا چنين سوال هايي پرسيدي و من البته خوشحال بودم كه پرسيده ام... چون تقريباً مطمئن بودم مهران عن قريب است كه پر بكشد و آنوقت من مي مانم و حسرت اينكه در تنها برنامه ي زنده اي كه مي شد مهران را غافلگير كرد من مثل چلفته ها نشسته ام و سوال هاي كليشه اي پرسيده ام.

 مهران حريرچيان كارشناسي ارشد هوش مصنوعي داشت ولي همه ي عالم مجازي كامپيوتر را رها كرده بود و براي ادامه ي تحصيل دكتري علوم قرآن و حديث را انتخاب كرده بود. بعد از برنامه با او كم و بيش ارتباط پيامكي داشتم و البته يكبار هم تلفني با توصيه اي عرفاني از او گره از كارم باز كردم.

 شيراني عزيز –تهيه كننده ي برنامه يك نفس تا آسمان- قرار است سريعاً برنامه ي سال گذشته را برساند تا با مونتاژ مجدد آن با تصاوير تشييع جنازه براي پخش در شبكه ي سه آماده شود.

نگارش در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط وحید یامین پور |
 
 
 
تابستان سال گذشته در بغض و پریشانی رسانه ای کشور -چیزی که اندکی بعد مقام معظم رهبری آنرا بی بند و باری رسانه ای نامید- یادداشتی وبلاگی نوشتم با عنوان "چيزي شبيه عنتر صادق چوبك خودمان! " وقت نوشتن نمی دانستم که این وبلاگ خاک خورده بیکباره محل شبیخون نوباوگان مطبوعه چی قرار می گیرد. رفقای اصلاح طلبمان همه ی کارهایشان را ول کردند و فریاد برآوردند چه نشسته اید که حرمت رسانه ی را شکستند و تقدس روزنامه نگاری را هتک کردند و کار به طومار و طومار کشی افتاد و ما البته نشسته بودیم و لبخند میزدیم از رفتارهای جالب انگیزناک این قوم!
ماجرا بعد از دو هفته فروکش کرد و همه چیز به حالت عادی برگشت و ما دوباره نوشتن آغازیدیم(ناگفته نماند رسالت و کیهان و فارس هم ما را نطلبیده یاری کردند)... و البته من اگر صد مقاله ی دیگر هم می نوشتم نمی توانستم ذات شگرف این موجودات را که آبروی روزنامه نگاری و رسالت تبلیغ را قورت داده اند و حرمت اخلاق را قی کرده اند مانند خودشان بیان کنم خدایشان بیامرزادکه خودشان زحمت این ماجرا را کشیدند!
اما امروز نمایشگاه مطبوعات راه اندازی شد و من دارم با خودم کلنجار می روم که با نمایشگاه نروم تا مجبور نباشم چهره ی بعضی ها را که پشت صفحات رنگی دروغ نامه ها پنهان می شوند ببینم...
به ذهنم رسید بد نیست مطلب پارسال را دوباره منتشر کنم تا برای دوستان خاطره اش نهادینه شود! این نوشتار بیش از آنکه احساس نفرت به دروغ نویسی و سیاه نمایی را برانگیزد از دغدغه ی حرمتی است که برای اصل شغل شریف تبلیغ -شما بخوانید روزنامه نگاری- قائلم. و البته این نوشتار برازنده ی روزهای درهم و برهم روزگار اکنون ما هم هست... بلکه بیشتر.

"چيزي شبيه عنتر صادق چوبك خودمان! "


گاهي روزنامه ها ما را مي جوند!
گاهي گويا گلوگير مي شوند!
اغلب وقتي به كيوسك ها مي رسم راهم را كج مي كنم... از هر سمت ديگر جز سمتي كه دروغ ها را با تتيرهاي سياه به چشم هايم پرتاب مي كنند.

دارم باور مي كنم كه روزنامه ها براي انتشار دروغ هاي بزرگ تر درست شده است...براي زنان ميانسال فرانسوي كه بزرگترين گرفتاريشان انتخاب روب دو شامبر فردا شب است. روزنامه ها مسخ مي كنند، چيزي شبيه كرگردن يونسكو... يا انسان تك ساحتي ماركوزه... يا بوزينه ي هاكسلي... يا همين عنتر صادق چوبك خودمان!

تصور دنياي بي روزنامه بسيار شعف انگيزتر از تصور دنياي بدون بمب اتم است... اتم عارضه ي حيوان مدرن است ولي روزنامه گويا ادامه ي وجود حيواني اوست. روزنامه ها هر چه حرفه اي تر باشند حيواني ترند. اغلب روزنامه ها چيزي شبيه علوفه هاي طويله هستند براي حيوانات مدرني كه به چرخ آسياب تاريخ بسته شده اند.

...گاهي انقدر دلم براي اخلاق تنگ مي شود كه ...
مانند شب گذشته كه ديدن چهره ي مرد ميانسالي با عينك پلاستيكي قهوه اي هنگاميكه با لبخند آرامي براي نماز بغل دستي اش آرزوي قبولي مي كرد، بغضت را از پرده هاي غرور بيرون بريزد. گمان كنم اين مرد چند ماهي باشد كه روزنامه نخوانده است.


 
چيزي شبيه عنتر صادق چوبک خودمان (۲)

 

  

«بعد از سال 2000 شهرهايي كه گنجايش ده تا بيست ميليون نفوس داشته باشد بنا خواهد شد كه جسم بي جان خود را به هر طرف بسط داده و وسائل نقليه و ارتباطات عجيبي در اين شهرها بوجود خواهد آمد كه اگر امروز بود در نظر ما جنون آميز جلوه مي كرد. ولي هميشه و بدون استثنا هر شهر جهاني با تمام شكوه و جلال خود مولد فقر و بي نوايي اسفناك و پستي و رذالتي بس هولناك هم است و در بالاخانه ها و زيرزمين ها و پشت خانه ها و پس كوچه ها نوع مخصوصي از بشر خام و بي تربيت بوجود مي آيد. چنانكه در روزگار قديم در بغداد و بابل وجود داشت و امروز هم در لندن و پاريس وجود دارد.»(اسوالد اشپنگلر؛ فلسفه سياست؛ ترجمه هدايت الله فروهر؛ نشر نظر؛ ۱۳۶۹؛ ص ۳۴)

 

اين پيش بيني فلسفي اشپنگلر فليسوف تاريخ معروف آلماني در 1918 است. براي بشر پرتاب شده در عالم که هيچ پشتوانه ي قانع کننده اي براي خود باقي نگذاشته است، سرگرمي و فراموشي حياتي ترين داروي قابل دسترس است. بشر خام و بي تربيت چشم از ارزش هاي متعالي فروبسته است و به خود سرگرم شده است. به سختي بتوان او را نماينده فرزند آدم به حساب آورد. در او از زرتشت نيچه هم اثري نيست. او آنگونه که ميشل فوکو مي گويد «اختراع جديد» ي است چيزي شبيه يک بوزينه دست آموز.

 

 در اين عالم جدا شده از آسمان، رسانه ها رسالت بزرگي دارند: تشديد غفلت هاي آرامش بخش؛ ارزش هاي خبري در روزنامه هاي مدرن توسعه ي وجود حيواني مخاطبين است. آنها متمدنانه ماري جوانا را از درگاه چشم به بعد مستور مخاطبان پرتاب مي کنند تا مستي حاصل از بي خبري براي لحظاتي آنان را شادمان کند. خبر براي رسانه هاي مدرن آشکارا يک دروغ است. هرآنچه که تذکر و تذکار حقيقت به حساب آيد وحشتناک و منفور مي شود. او بايد بياموزد که بجاي معناي زندگي به سبک زندگي بيانديشد، حتي لزومي ندارد بيانديشد، روزنامه ها بجاي او مي انديشند. بشر مدرن لابلاي ديوارهاي بلند شهر جهاني اندک اندک به پستي و رذالتي هولناک مي رسد، چيزي شبيه همين عنتر صادق چوبک خودمان!

 براي کسي که بلند پروازانه از  افق هاي جديد انساني در تاريخ سخن گفته است، چنين رسانه اي از بمب اتم هم ويران کننده تر است. بمب مي کشد ولي اين روزنامه زجر کش مي کند. خرابي هاي بمب را مي توان مرمّت کرد ولي براي انسان مسخ شده توسط روزنامه هاي متعهد به بي اخلاقي هيچ اميد بهبودي در کار نيست.

 

فالينظر الانسان الي طعامه... بايد که انسان به غذايي که مي خورد، بنگرد.

روزنامه هاي ناسوتي، چشمان مردمان را مي بندند و سرشان را در آخور ابتذال فرو مي کنند. شبکه هاي تلويزيوني غرب امروز و روزنامه هايي که بخوبي دريافته اند چگونه بايد چشمان سرگردان مردمان را بربايند، انتهاي تاريخ غربت انسان را رقم زده اند.

 

 آيا از اين دست روزنامه ها، در خيابان هاي شهرمان نمي بينيد؟!

 

آيا وقت آن نرسيده که لااقل به اقليتي اجازه دهيم نگراني و وحشت خود را از ظهور امثال چنين روزنامه هايي در ايران –سرزمين هنر و حکمت- ابراز کنند و احساسات نوستالژيک خود را نسبت به اندک مناديان حق و حقيقت بر زبان آرند؟!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط وحید یامین پور |

 

از رنجي كه مي بريم... از دردي كه مي كشيم

 

اين مطلب كاملاً وبلاگي است براي همين در سايت نياوردم...

دوستی داشتم و دارم که به راهی رفته است جز راهی که من رفته ام. امروز دیدم که خطاب به من مطلبی را منتشر کرده است... اگر هرکسی جز حسین بود پاسخش را هرگز نمی دادم.

 

هميشه از جدايي و افتراق وحشت زايد الوصفي داشته ام. جدايي از چه چيز يا از چه كسي خيلي مهم نيست. انسان اساساً از «انس» است و هر چه اين انس را بر هم زند وحشت انگيز است.

برادر هميشگي ام حسين عزيز!

پس از سال ها يادي از ما كردي و چيزهايي نوشتي كه وحشت زده ام كرد.

شايد اين از بداقبالي من و تو باشد كه هر دو اهل سياست ايم و اين سياست چقدر ليز و بي جنبه است كه تعادل همه را بهم مي زند و بر زمين مي كوبدشان. خدا نگاهمان دارد.

انس من، تو، مهدي، عادل، سعيد، سيد محمد مرحوم، برادرش سيد عباس و... يك انس دم دستي و سرسري از نوع رفاقت هاي دانشگاهي يا همسفري هاي چند روزه نبوده و نيست. كه اگر بود پس از اينهمه مدت كه نو را نديده ام از نوشته هايت خون به جگر نمي شدم. انس ما از نوع نوري است كه در اشك هاي هيأت بر چهره هامان مي ريخت. آل ياسين عصر جمعه در اتاق پذيرايي خانه ي شما، يا شب هاي جمعه ي عشق حسين يا عاشوراهاي شيخ حسين در مسجد بازار... يادت كه هست؟ مي گويم كه يادمان باشد من و تو انس داريم از نوعي كه فراموش كردنش محال است. فراموش نميكنم عصر يك روز پاييزي را كه در كنار قبرستان بقيع سيد محمد دستم را گرفت و فشرد و رو به ضريح گمشده ي مادرش گفت : مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم ... هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم! و تو كمي بعد تر براي او سرودي كه :

نگاهت آسماني صاف و ساده

دلت رنگين كماني صاف و ساده

دعا كردم كه تا روز قيامت

كنار من بماني صاف و ساده

يادت هست كه غروب هاي عاشورا دست هايش را مي گرفتيم تا بتواند راه برود ... تا خودش را نزند. يادت هست عاشورا مي خوانديم... يادت هست جمكران را؟ شب سرد زمستان 73 ... پانزده سال پيش!

ولي خدا نخواست كه تا قيامت كنار من و تو بماند... رفت و خوشبحالش كه رفت. شايد اگر مي ماند متهمش ميكردي به حرام خواري و تحجر و نفهمي!

راستي اگر سيد محمد زنده بود به چه كسي رأي مي داد؟ به موسوي؟ يا يك احمدي نژادي دو آتيشه مي شد مثل برادرش؟ راستي تو كه همه ي مطالب مرا خوانده اي، چيزي از سيد عباس خوانده اي؟ من گمراه شده ام يا تو يا همه؟!

حسين عزيز!

همه ي اينها را گفتم تا تو را هم مثل اكنونم به مرحله ي بغض برسانم... به مرحله اي كه انس جاي افتراق هاي سياسي را بگيرد و آنگاه دسته جمعي لعنت بفرستيم بر كسي كه باعث ظلم است.

 اصلاً  برايم مهم نيست كه سلايق سياسي تو چيست و به كدام سو رفته اي ... ولي مي گويم تا بداني ... حتي وقتي سوار ماشين هاي پنجاه ميليوني هم مي شدي و در بيست و چند سالگي در شهر بي پدري مثل تهران صاحب چندين آپارتمان لوكس بودي هم به خودم اجازه ندادم بگويم اين رفيق هم سنّ و سال ما از كجا آورده و چطور به اينجا رسيده در حاليكه من و امثال من هنوز بعد از هفت سال از ازدواج گذشته براي تهيه ي خانه ي اجاره اي هم مشكل داريم! ولي تو چه راحت از راه دور بوي سفره ي خونه ي من رو مي شنوي! از كجا فهميدي بوي خون ميدهد! چطور بعد از چند سال نديدن و نشنيدن كشف كردي كه من ديندار نيستم و دين جز لقلقه اي روي زبانم نيست! چطور مرا در صف يزيدي ها گذاشتي و خودت را در صف سيدالشهدا! چطور فهميدي تن حضرت صادق عليه السلام از ديدن امثال من مي لرزد! چطور اينقدر محكم از حق بجانبي خودت حرف ميزني و ديگران رو باطل ميكني! عجب روزگار وحشتناكي شده...

 من هيچ وقت اينقدر محكم به خودم مطمئن نبودم، هميشه ترسيده ام از انحراف، از سستي، از افراط و تفريط... حتي الان هم جرأت ندارم نسبت به تو و لقمه ات و زندگي ات و عقايدت بدبين باشم تا چه رسد به توهين و صدور حكم ارتداد و حرام خواري! حتي به خودم اجازه نمي دهم به دليل اينكه تمام اين ده سالي را كه من درس خواندم و مطالعه كردم و تو كاسبي كردي و پول درآوردي، مطلق انگاري كنم و تو را بي سواد و كم فهم بدانم كه «العلم نورٌ يقذفه الله في قلب من يرد الله ان يهديه...»

حسين عزيز!

من هم مثل تو از حوادث بعد از انتخابات دلم خون است... ولي قبل از متهم كردن من كه مثل تو از همه جا بيخبرم به اين فكر ميكنم كه آتش فتنه را چه كسي روشن كرد. اگر اشتباهات بزرگي هم رخ داده است تو چه حجتي داري كه همه اش را به گردن من و امثال من بياندازي؟ تو چطور فكر ميكني كه من از كشته شدن و زخمي شدن و زنداني شدن خوشحالم يا آنطور كه گفته اي اصلاً امثال من تئوريزه اش كرده ايم! اسلام گريزي و دين گريزي رو به گردن من انداختي و به تجاوز و شكنجه متهمم كردي! شايد نتوانستي صراحتاً مثل بي بي سي و صداي امريكا آنرا به گردن رهبري بياندازي! فرق من و تو همينجاست. من مثل گذشته ي توام. هنوز مثل گذشته ات به حجيت ولايت ايمان دارم و براي نيت والايش در تحقق عدالت و اسلام سينه چاك خواهد كرد. تو مرا به تأمل دعوت كردي من هم همينكار مي كنم. بيانديش كه تو اگر مثل من حجت بالغه اي نداري پس با كدام برهان قاطع اينطور اتهام ميزني و حكم صادر ميكني! فردا كه كوس رسوايي برخي نواخته شود و معلوم شود كه آن دانشجويان را چه كسي و با چه نيتي مورد ضرب و شتم قرار داد، براي رها كرد طريق ولايت چه توجيهي خواهي آورد؟ مردم خسته از چه اند؟ هميشه از حق به جانبي هاي امثال تو ضربه خورده ايم و گرنه اگر باب گفتگو را باز بگذاريم چه كسي به خشونت رو ميكند؟

حسين عزيز!

حرفهايم اگر بر همين نسق بگذرد تمامي نخواهد داشت و يحتمل آبروي كسي ريخته خواهد شد... ولي مي گويم كه بداني . من نه سنگ احمدي نژاد را به سينه مي زنم و نه اشتباهاتش را توجيه مي كنم. و بدان كه از قلم من هيچگاه در مدح او مطلبي از اين پس نخواهي يافت. اگر هم زبانم را به گفتن و قلمم را به نوشتن مي آزارم براي اين است كه معتقدم امروز نگفتن و ننوشتن و  افشا نكردن گناه بزرگي است. رسالت خود را مانند عمّار تعريف كرده ام كه در صفين مي گشت و سخن مي گفت تا حق روشن تر شود و ابهام فتنه باعث برهم خوردن انس ها ريخته شدن خون ها نشود. اين سخن امام را بر دوش انديشه ام دارم كه اگر امروز اسلام در ايران سيلي بخورد هيچگاه سر بلند نخواهد كرد.

 بدان كه چشمانم را بر اشتباهات و نفس پرستي هاي جريانات اخير نبسته ام كه نمي توانم ببندم... اگر شنيده باشي همان رهبر و آقاي ديروز تو كه امروز او را عادل نمي داني اعتراف كرد كه جناياتي رخ داده است و دستور پيگيري داد ولي انگار تو نمي خواهي كه ببيني و بداني.  اين جمله ي امام را حسن ختام اين درد دل صميمانه قرار مي دهم تا اندكي بيانديشي كه نه اين است كه هر آنچه رخ داده است مبتني بر نيت حكومت بوده است و بيانديشي كه ظلم حقيقي بر حيثيت و آبروي اين ملت از دست و زبان كدام جاهل نفس پرستي روا داشته شد:امام در تبيين كساني كه ايشان "مقدس نماي بي شعور " مي نامندشان، مي‌فرمودند: "امروز از اين كه در گوشه اي خلاف شرعي كه هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي دهد، فرياد وا اسلاما سر مي‌دهند! "

 

نگارش در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط وحید یامین پور |
 

 

 

كنش فرهنگي پارتيزاني!

 

(کمی با کلاس تر از پیش)

 

 

مدت هاست برخي از دوستان بدلايل متفاوت توصيه كرده بودن بجاي وبلاگ يك سايت رسمي افتتاح كنم و من البته نه حال و حوصله اش را داشتم و نه راهش را بلد بودم. همين لمپن بازي هاي وبلاگي هم عالم خودش را دارد هرچند بعضي از رفقا مثل دكتر بذرافكن اسمش را گذاشته اند "كنش فرهنگي پارتيزاني"! الان هم همان است ولی کمی با کلاس تر از پیش.

از دوستان اصرار و از ما استنكاف تا بالاخره بعضي از دوستان خودشان دست بكار شدند و با ذوق و خواست خودشان براي ما دامين و هاست را تهيه كردند، سايت را طراحي كردند و حتي مطالب را هم بارگذاري كردند بعد گفتند بفرما... و ما از اين همه لطف شرمنده شديم!

وقتی خانه دار شدن در فضای واقعی چیزی شبیه خواب و خیال برای ماست خانه دار شدن در فضای مجازی هم خوشحال کننده میشود. از منزل جديد ما در فضاي مجازي بازديد فرماييد:

 

yaminpour.ir

 

از آقايان فريد صادقي و رضا سروري برای این لطف نطلبیده بسيار متشكرم. 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط وحید یامین پور |

باسمه تعالي

 

 

من هم به جنبش سبز پیوستم! 

 

بعد از روز قدس مطلبي نوشتم كه به عنوان سرمقاله ي رجانيوز منتشر شد. اينكه مطالب رجانيوز در عرض چند ساعت در تمام فضاي سايبر بطور مكرر بازتوليد و تكثير مي شود همه مطلع اند. بالاخره رجانيوز به زعم من يكي از معدود سايت هاي خبري گفتمان انقلاب و البته معتبرترين و پربازديد ترين آنهاست. و يقيناً هركسي كه اهل اخبار اينترنتي است اول صبح هر روز صفحه ي رجانيوز را باز مي كند.

 در چند سال اخير برايم عادي شده است كه مطالب درج شده در رجانيوز را در سايت ها و روزنامه هاي ديگر پيدا كنم...بدون اجازه، و البته اين مسأله باعث دردسر هم شده، گاهي مثلاً تصور مي كنند ما در شوراي سردبيري آن روزنامه و سايت عضويم يا اصلاً صاحب آنيم! هيهات! از اين خبرها نيست. من فقط فعلاً در رجانيوز و روزنامه ايران مقاله مي زنم، صاحب آنها هم نيستم و الباقي دخلي به من ندارد. همينجا هم اعلام ميكنم كه اين به منزله ي موافقت من با تمام مطالب و رويه هاي سايت محترم رجانيوز نيست.

اما امروز صبح چيز جالبي ديدم. بيش از بيست سايت متعلق به جريان دوم خرداد، معترضين حتي ضد انقلاب ها مثل آينده نيوز، فرارو، نخستين، مشروطه نيوز، ميزان پرس، دنباله و چند تاي ديگه فيلتد بخشي از سرمقاله ام در رجا را منتشر كرده بودند! ما هم البته مسرور شديم از اينكه مي بينيم دوستان دگرانديش مان بخاطر چنين چيزي اينقدر شاد و خوشحال شده اند. سايت ها نوشته اند:

 

مجری تلویزیون:سبزهاچند ده هزارنفربودند

وحید یامین پور مجری تلویزیونی وحامی دولت در سرمقاله رجانیوز تعداد سبزها در راهپیمایی روز قدس را كه ایرنا وفارس كمتر از هزار نفر اعلام كرده بودند فقط در یك منطقه چند ده هزار نفر اعلام كرد:

در بخشی از این یاداشت آمده است:

شاید مهمترین نگرانی در روزهای پس از انتخابات، شكل گیری و انسجام اجتماعی بخشی از بدنه‌ی اجتماعی در رویارویی با نظام بود. آن چیزی كه به عنوان جنبش سبز خوانده می شد، مجموعه ای از حضور نسبتاً چشمگیر مردم از همه‌ی اقشار و طبقات اجتماعی با نمادها، شعارها و مطالبات مشابه بود. ولی آنچه در روز قدس دیده شد، صرفاً یك گروه سیاسی محدود و قبلاً شناخته شده بودند. حتی تصاویر و تعابیر شبكه ها و خبرگزاری های خارجی نظیر بی‌بی‌سی فارسی حضوری بیش از چند ده هزار نفر(حدود 30 تا 35 هزار نفر) را در مسیرها و خصوصاً در حوالی پل كریمخان نشان نمی دهد. مشاهدات همچنین نشان می دهد كه اكثریت قریب به اتفاق اینان از یك قشر خاص از طبقه‌ی متوسط و بالای جامعه با ویژگی های جامعه شناختی مشخص و یكسانی هستند.

نكته قابل توجه دیگر اینكه تقریباً همه‌ی اینان به شكل سازماندهی شده ای از نمادها استفاده می كردند كه نشانگر تشكیل یك شبكه‌ی برنامه ریزی شده‌ی معین است. تمام اینها نشان دهنده‌ی این واقعیت است كه آنچه جنبش سبز خوانده می‌شد با گذشت فقط 3 ماه و با فروكش كردن هیجانات سیاسی، روشن شدن مواضع واگرایانه و امریكایی رهبران آن و افشاشدن جریانات پشت پرده به یك گروه سیاسی محدود و از پیش شناخته شده، بدل شده اند. كنترل و برنامه ریزی برای یك گروه سیاسی محدود كه از بدنه‌ی اجتماعی بی بهره است، مسأله ای ساده و روتین برای یك نظام مقتدر اسلامی خواهد بود.

 

اين مطلب را مي توانيد اينجا .... اينجا .... يا اينجا ببينيد و البته اصل مطلب اینجاست.

 

جالب است كه اغتشاشگران از اينكه من گفته ام آنها حدود 30 تا 35 هزار نفر بوده اند اينقدر شادمان اند. شاید آنقدر که کسی تصور کند ما هم به جنبش سبز پیوسته ایم! البته من براي حرفم دليل دارم. نبايد واقعيت ها را ناديده گرفت(هر چند آینده نیوز که بانی این خوشحالی بوده است در ابتدا حرفم را مصادره به مطلوب کرده است و گفته "در یک منطقه"!). بالاخره چند ده هزار نفر را نمي شود ناديده گرفت حتي اگر در راهپيمايي سيل آسا و خروشان حزب الله غرق شده باشند. اما من نكته ي مهمتري را گفته بودم. آنهم اينكه تبديل شدن چند صد هزار نفر به چند ده هزار نفر و تبديل شدن يك جنبش هيجاني به يك گروه سياسي شناخته شده مسأله اي قابل توجه براي ماست.

و حالا البته آنها از اينكه ما گفته ايم شما حتي 35 هزار نفر بوده ايد بسيار سرخوش اند. چون خود آنها هم چنين برآوردي از جمعيت خودشان نداشته اند يا لااقل اميدوار نبودند كه لابلاي جمعيت ميليوني حزب الله ديده شوند. ولي خيالتان راحت باشد ما شما را ديديم.

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط وحید یامین پور |

 

 

تأملي بر «توبه نامه ي تئوريك» سعيد حجاريان

 

چهارمين دادگاه رسيدگي به حوادث اخير در حالي برگزار شد كه بسياري از همان ابتدا منتظر اظهارات سعيد حجاريان بودند. سعيد حجاريان از آنرو مهم است كه در مورد اثرگذاري عميق و ريشه اي او بر جريان اصلاحات توافق نظر وجود دارد. بسياري از اثرپذيري سيد محمد خاتمي و ديگر رهبران اصلاحات از او مطلعند و آنچنان كه تاريخ 12 ساله ي اخير نشان داده است، هيچگاه جهت گيري ها و راهبردهاي اصلي جريان اصلاحات خالي از نشانگان فكري و راهبردي حجاريان نبوده است. اهميت سعيد حجاريان بر خلاف برخي ديگر از چهره هاي سرشناس اصلاحات، نه در مهارتش در سياست ورزي كه از تئوري سازي و پي ريزي فكري توسط او نشأت مي گيرد. اين همان نكته اي است كه اظهارات او را واجد اهميتي ممتاز از ديگر حاضران در دادگاه مي نمايد:

 

1.    كساني كه به عنوان متهم در دادگاه حاضر مي شوند، در مقابل كيفر خواست اصراري كه توسط مدعي العموم قرائت مي شود، از خود دفاع مي كنند. دفاع كردن يعني پاسخ دادن يا اظهار نظر كردن راجع به ادعاهايي كه در كيفر خواست آمده است. حجاريان مي توانست –آنچنان كه بهزاد نبوي توصيه كرده بود- در همان حدود كيفر خواست سخن بگويد. او مي توانست راجع به اتهاماتش در حوزه عمل بر ضد امنيت ملي يا چيزهايي شبيه به آن صحبت كند يا نهايتاً براي جلب نظر رئيس دادگاه ابراز ندامت كند و از پيشگاه ملت عذرخواهي كند؛ ولي آنچه اتفاق افتاد بارها فراتر از اين توقع ساده است. دفاعيه ي حجاريان نه يك دفاعيه ي مألوف است و نه يك اعتراف سياسي. آنچه در لحن و متن ارائه شده آمده است يك بيانيه ي آكادميك است كه واجد درد دل هاي بسياري از كساني است كه پس از سي سال از انقلاب اسلامي چيزي جز غربزدگي مفرط و نشخوار تئوري هاي قرن نوزدهمي فرانسه و آلمان، در دانشكده هاي علوم انساني نديده اند. سعيد حجاريان مي توانست دهها صفحه سخن بگويد و كلمه اي از توبه ي تئوريك خود به ميان نياورد(و اين البته خود نشانه اي است از اينكه اين سخنان مبتني بر خواست و اراده ي آزاد اوست). اصلاح طلبان همواره از جانب ما به عقب ماندگي گفتماني متهم بوده اند. ما بارها گفته ايم كه صدر تئوري هاي فرهنگي و اجتماعي خاتمي و يارانش نهايتاً از روشنفكري سكولار قرن هجدهم و نوزدهم جلوتر نيامده است. جرياني كه آب دهانش براي تبديل شدن به يك ساختار سكولار دست چندم راه مي افتد و دانش آموختگان دست چندمي مانند حسين بشيريه را بر صندلي پيامبري مي نشاند تا الهاماتش را مانيفست ساختارشكني كنند و اكنون سعيد حجاريان كه مهمترين و جدي ترين شاگرد بشيريه است، الهامات استاد خود را انكار مي كند. اين اتفاق بزرگي است.

2.    اين اتفاق بزرگ اتفاقاً در توبه نامه ي آكادميك حجاريان به خوبي تبيين شده است. سال هاست كتاب حسين بشيريه به عنوان تنها كتاب جامع در تئوري هاي جامعه شناسي سياسي در ايران تدريس مي شود. اين كتاب براي داشجويان ليسانس اصلي ترين منبع مطالعه است، براي ورود به دوره ي كارشناسي ارشد يك كليد طلايي است و براي پذيرفته شدن در دوره ي دكتري به عنوان رمز ورود به شمار مي رود. دانشجويان رشته هاي علوم سياسي و علوم اجتماعي در گرايش هاي مختلف آن به خوبي مي دانند كه براي ورود به دوره ي دكتري چگونه بايد وفاداري خود را به تئوري هاي مندرج در اين كتاب براي تيم اساتيد مصاحبه كننده به اثبات برسانند! شگفت آور است كه پس از سي سال از پيروزي انقلاب اسلامي همچنان هژموني غربگرايي و سينه زدن زير بيرق سوسيال دموكراسي و ليبرال دموكراسي تار و پود دانشگاه هاي علوم انساني را پر كرده است و گفتمان انقلابي هيچ فرصتي براي پرورش فرزندان خود در دانشگاه ها بدست نياورده است. اين واقعيتي دردناك است كه بازمانده هاي پوزيتيويست قبل از انقلاب با زمينه سازي هاي طلايي دولت اصلاحات غالب اعضاي هيأت علمي هاي دانشگاه هاي علوم انساني را تصرف كرده اند و اين به معناي ممنوع الورود شدن فرزندان انقلابي به اين جرگه است. سعيد حجاريان اين حقيقت شگفت آور را در حالي بيان مي كند كه بسياري معتقدند او خود در صدر راهبردهايي اينچنيني به دولت خاتمي بوده است. حجاريان مي گويد:

«فارغ التحصیلان علوم انسانی (بخصوص در دانشگاههای خارج )که بعنوان اعضاء هیئت علمی استخدام می شوند ناخود آگاه حامل آخرین دستاورد های این علوم‌‌(تئوري هاي ترجمه اي) به ایران هستند وهم اکنون میتوان مشاهده کرد که دیدگاه های پست استوراکتورالیسم ، پست مارکسیسم ، فمینیسم و انواع مکاتب غربی تحت عنوان علم ترویج می شوند ... احساس رعب در نزد اندیشمندان غربی موجب ذلّت نفس و پذیرش بی قید وشرط نظریات آنان مي شود ... البته موضوع اگر فقط یک نقیصه علمی بود قابل تحمل می نمود اما خطر آنجاست که نظریات علوم انسانی حاوی حربه های ایدئولوژیک هستند و قادرند به استراتژی وتاکتیک تبدیل شوند ودر مقابل ایدئولوژی رسمی کشور صف آرایی کنند وآن را به چالش بکشند»

3.    سعيد حجاريان براي دانشجويان اصلاح طلب يا سمپات هاي آنان به نوعي پيشقراول تئوري هاي ترجمه اي و انطباق آن بر اوضاع ايران است. توبه ي تئوريك او در رد اين انطباق و اعتراف به نقيصه هاي علمي در تحليل انقلاب اسلامي ايران و ساختار سياسي آن بي نهايت مهم است. اعتراف صريح حجاريان به عدم تطابق تئوري هاي ماكس وبر و هابرماس بر اوضاع و ساختار سياسي ايران بايد به عنوان يك اتفاق علمي تحليل شود. در طول هشت سال حاكميت اصلاح طلبان در ايران روزنامه هاي زنجيره اي تماماً مبتني بر تئوري هاي وبر و هابرماس بدنبال انجام مأموريتشان يعني نهادينه كردن مطالبات ساختارشكنانه بودند. تقريباً هيچ روزنامه اي نبود كه هر روز از سرنوشت محتوم فروپاشي حكومت هاي توتاليتر و پاتريارشال و تبديل شدنش به دموكراسي هاي ليبرال سخن نگويد؛ متن و فرامتن اغلب مقالات و يادداشت هاي سياسي اين روزنامه ها (در صدر آنها صبح امروز، مشاركت، جامعه، عصر آزادگان و...) تطابق صفات حكومت هاي موروثي، پدرسالار و خلافتي بر ساختار سياسي ايران و پيش بيني فروپاشي خودبخودي اين نظام ها در پرتو عقلانيت مدرن و الزامات جهان امروز بود! اينها مطالبي است كه به عنوان محتواي اصلي دروس جامعه شاسي سياسي در دانشگاه هاي كشور تدريس مي شد-مي شود و نهايتاً پس از گذشت دو دوره انتخابات و شكست آنها در عرصه ي عمل سياسي در كشور از طرف داعيه دار آنها يعني سعيد حجاريان انكار مي شود.

 =====================

چند ساعت بعد از انتشار اين مطلب در ديدار اعضاي هيأت علمي دانشگاه ها، خدمت مقام معظم رهبري شرف حضور پيدا كردم. جای دوستان خالی...افطار كردن سر سفره اي نائب امام زمان بر صدر آن نشسته باشد صفاي ديگري دارد.

اتفاقاً ايشان نگراني خود را نسبت به توسعه علوم انساني با نگرش غير الهي به روشني بيان كردند. بخشي از اين بيانات را نقل مي كنم:

 

 

"تحصيل حدود دو ميليون دانشجو از سه ميليون و نيم دانشجوي كشور در رشته هاي علوم انساني مسئله نگران كننده است زيرا توانايي مراكز علمي و دانشگاهها در زمينه كار بومي و تحقيقات اسلامي در علوم انساني و همچنين تعداد اساتيد مبرّز و معتقد به جهان بيني اسلامي رشته هاي علوم انساني در حد اين تعداد دانشجو نيست. 
بسياري از علوم انساني مبتني بر فلسفه هايي است كه مباني آنها ماديگري و بي اعتقادي به تعاليم الهي و اسلامي است و آموزش اين علوم موجب بي اعتقادي به تعاليم الهي و اسلامي مي شود و آموزش اين علوم انساني در دانشگاهها منجر به ترويج شكاكيت و ترديد در مباني ديني و اعتقادي خواهد شد. "


 

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط وحید یامین پور |

 

...ديگر از من درباره فرديد نپرسيد!

 

به دلايل كاملا تبليغاتي بارها از طرف دانشجويان درباره فرديد مورد سوال واقع شده بودم. حتي خاطرم هست دو سال پيش در جلسه آخر درس فرهنگ و تمدن اسلامي در دانشكده خبر يكي از دانشجويان با لحني جالب انگيزناك خطاب به من گفت "ما فهميديم كه شما يك ترم افكار و نگاه فرديد و نصر راجع به فرهنگ و هنر اسلامي را به خورد ما داديد!" به هرحال اعتراف مي كنم چيز زيادي راجع به فرديد نمي دانم. البته پيشنهاد مي كنم پيشگفتار ۵۰ صفحه اي مرحوم محمد مددپور را بر كتاب "ديدار فرّهي و فتوحات آخرالزمان" درباره مقايسه ي شهيد آويني و مرحوم سيد احمد فرديد بخوانيد. حتم دارم مصاحبه زير دست پخت مهدي فاطمي در شبكه خبري ايران است. اين مصاحبه را راهگشا دانستم.

البته قبلا راجع به فرديد مطالب مشابهی نوشته ام. مثلاً:

http://bashgah.net/pages-23463.html

http://www.irdc.ir/news.asp?id=3792

http://kistiema.blogfa.com/post-2.aspx

 

 

 

 

دکتر منوچهر آشتیانی طي يادداشتي كه در اختيار «شبكه ايران» قرار داده، ناگفته هايي از شخصيت مرحوم سيد احمد فرديد و تاثيرش بر صادق هدايت مطرح كرده است. وي زندگي فرديد رابه سه دوره متفاوت تقسيم كرده است:

*سرنوشت سه واحدی فردید
با مرحوم فردید در بعضی مقاطع از نزدیک ارتباط داشتم. گاه شبها تا صبح به همراه مرحوم دکتر شرف الدین خراسانی گپ می‌زدیم، اما ماجرای آشنایی ما در چند مرحله بود. قبل از اینکه به فرانسه و آلمان بروم در انجمن ایران و فرانسه آمد و شد داشتم. این انجمن را دوستداران زبان فرانسه راه انداخته بودند. از آنجایی که زبان فرانسوی در ایران منزوی می‌شد گروهی تصمیم به احیای آن گرفتند.

جوان و کم سن و سال بودم. چیزی حدود 22 سال. مرحوم صادق هدایت و مرحوم فردید در آنجا به هم نزدیک بودند. ما داستان‌های فرانسوی مثلا آثار «مولیر» را به زبان اصلی نمایش می دادیم. هر وقت اشتباه می‌کردیم، هدایت فحش می‌داد و فردید بر سر خود می‌کوبید. در همان مقطع بود که فردید، صادق هدایت را به سمت آلبرکامو و کافکا کشاند. هر چند زمینه‌های آن در هدایت بود ولی فردید به نوعی بزرگ‌تر آن‌ها محسوب می‌شد. حرف فردید را به گوش می‌گرفتند. آقای قائمیان هم بود. وی آثار کافکا را ترجمه کرد. بعدها قائمیان و هدایت خودکشی‌کردند!

بعد از این که حدود 20 سال در خارج از ایران به سر بردم بازگشتم و به دکتر صدیقی استاد جامعه‌شناسی (نسبت فامیلی هم داشتیم) نوشتم که مایلم در دانشگاه تهران ( که در آن شاگرد اول بودم) تدریس کنم. آن‌ها جلسه مصاحبه‌ای ترتیب دادند که مسئول آن فردید بود. خیلی سریع متوجه شد که گرایشات مارکسیستی دارم. سپس بحث افلاطون و ارسطو پیش کشیده شد. وقتی دید که تسلط نسبی بر مباحث این دو فیلسوف دارم خوشحال شد و رو به مرحوم صدیقی گفت بدون فهم افلاطون و ارسطو نمی‌توان هایدگر را شناخت. به هر ترتیب من را پذیرفتند، اما به دلایلی و با تشویق و ترغیب آقای «جزینی» (رئیس دانشگاه ملی قدیم و شهید بهشتی جدید) به دانشگاه ملی رفتم.

بعدها به من گفتند جلساتی ادبی بر پا می‌شود که فردید هم حضور دارد. می‌گفتند درست که شلوغ می‌کند ولی حرف‌های خوبی می‌زند. نتیجه ورود من به آن جلسات این بود که میان ما (من و شرف‌الدین خراسانی و فردید) بحث‌های زیادی در مورد تجدید بنای فلسفه اسلامی و علوم اجتماعی متناسب با وضع بومی پیش آمد. ساعت‌ها بحث کردیم. بیشتر آشنایی من با ایشان مربوط به همان جلسات شبانه است. قبل از آن یعنی پیش از آنکه به فرانسه بروم دو مقاله از فردید در مجله سخن چاپ شده بود. در 1331، درآمدی بر نمودشناسی هوسول و به سال 1332، پیش در آمدی بر فلسفه متعالی کانت؛ این دو مطلب به قدری عالمانه بود که من حتی بعد‌ها در اروپا نظیر آن را ندیدم. ولی فردید بعدها دیگر از آن حرف‌ها نزد.

زمانی از وی تلفنی خواستم به جلسه‌ای بیاید و در یک همایش (برای برپایی انستیتو گوته که هیچ‌گاه به سرانجام نرسید) درباره کانت سخنرانی کند. درآمد: به شرط اینکه تمام مدت به کانت فحش دهم. باور نمی‌کردم که چنین چیزی را از او می‌شنوم . زمانی کانت را بزرگترین فیلسوف 400 سال اخیر دانسته بود. گفته بود عقل‌گرایی، انسان‌گرایی و انتقادگرایی همه از کانت شروع شده است که ما مدیون کانت هستیم.

ولی حالا اینگونه روی گردان بود. وقتی از دکتر شرف ماجرا را پرسیدم، پاسخ داد که او سخت اسلامی شده است. و ادامه داد اگر به جلسه بیاید هیچ چیز از کانت باقی نمی‌گذارد.

در حقیقت می‌خواهم به سه دوره متفاوت فکری فردید اشاره کنم:

دوره اول زمانی که تحت تاثیر ژان‌پل‌سارتر، گابریل مارسل، کامو ، کافکا و اگزیستانسیالیسم بود. دوره دوم زمانی که با کانت، هوسرل و در آن اواخر هایدگر محشور شد و سرانجام زمانی که شیفته اسلام و ایده مهدویت شد، به شکلی که تمایل داشت شیعه را پرچمدار جهان بداند.

در این میان بسیار تعجب می‌کنم که هرگز به سمت هگل و مارکس کشیده نشد. به هر روی این سه دوره مسیر سیر و سیاحت 40-50 ساله فردید بود که باعث می‌شود نتوانیم به درستی خط سیری را بیابیم تا نظام فکری وی را درک کنیم.

او در جزئیات یعنی در برخورد با لغات، نشانه‌شناسی، زبان‌شناسی، یافتن مبانی کلمات و جملات قوی و منحصر به فرد بود. یونانی، لاتین، عربی، فارسی، آلمانی و فرانسه را نیکو می‌دانست. کسی را نمیَ‌شناسم که بتوان با او مقایسه کرد. وقتی به جای پدیدارشناسی عقل هگل، نمودشناسی ... را جایگزین کرد، شگفت‌زده شدم؛ به ادبیات زرتشتی، اشکانی و ساسانی استناد می‌کرد و از این گونه کارها بسیار داشت.

نمی‌دانم این مطالب به دست چه کسی افتاد و چرا از نشر آن جلوگیری می‌کنند. نتیجه تسلط فردید در اینگونه امور می‌بایست در دسترس عموم باشد. مثال‌های زیادی می‌توانم بزنم. یک بار دو اصطلاح forhandensian و cuhandensian در هوسرل را با دو عبارت «کون التفاتی» و « کون التقاطی » ابوالبرکات بغدادی مقایسه کرد. این کار و اموری شبیه به این، نیاز به تسلط فراوان بر سنت فلسفه اسلامی، فلسفه غرب و اصطلاح‌شناسی دارد که وی از آن برخوردار بود.

سرانجام باید این را نیز اضافه کنم که فردید در کلیات به شدت منحرف بود. به کارهای فردید در جزئیات که بنگریم خلاقیت و عمق می‌بینیم، اما در کلیات با یک نوع درهم و برهمی روبه‌رو می‌شویم که از وی موجودی غیرقابل تبعیت می‌سازد. از چه چیز می‌توان تبعیت کرد. بعضی از شاگردان وی کمی از اگزیستانیسم و کمی از اسلام را گرفته‌اند کنار هم و کاریکاتوری از فردید تحول می‌دهند. شخصا به فردید احترام می‌گذارم و از خدماتش به زبان فلسفی کمک می‌گیرم ولی حرف‌هایش غیر قابل تبعیت هستند.

باید به اخلاق ویژه او نیز اشاره کرد. در سال 1352 یک متفکر امریکایی به انجمن فلسفه ایران آمده بود تا در مورد مدرنیته سخنرانی کند. فردید در ردیف جلو نشسته بود. وقتی کمی از سخنرانی گذشت ناگهان برافروخته شد و به طرف سخنران رفت، پایش را با کفش روی میز گذاشت، قران کوچکی از جیبش بیرون آورد و فریاد زد: «به همین قرآن قسم که این مرد دروغ می‌گوید. مدرنیته این نیست.» چند بار جمله‎اش را با همان هیجان تکرار کرد. طبیعتا جلسه به هم ریخت. فردید کسی بود که این کارها را هم می‌کرد. او را روی هم رفته یک نوع «راز» می‌توانیم بدانیم. مجموعه‌ای از چیز‌های عجیب.

 

لينك مصاحبه در شبكه خبري ايران

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط وحید یامین پور |
درباره وبلاگ

...باید باور کرد که دیگر دعوا بین چپ و راست نیست
که بین جیب های گشاد و دست های خالی است...
و دروغ گوها
حتی اگر از جکوزی خانه های خود
گورهای دست جمعی و لیست های هفتاد و دو نفر استخراج کنند
و برای خالی نبودن عریضه،
از ماتحت بیچاره های کهریزک خرج نمایند
باز نمی توانند از عدالت فرار کنند

آری این روزها برای فرار از عدالت

دیگر از عورت بی حیای عمروعاص هم کاری ساخته نیست!


پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ